*ستاره های خاموش*
زیبایی در قلب کسی که مشتاق آن است روشن تر می درخشد تا در چشمان کسی که آن را می بیند... این روزها دلگرمی می خواهم ... وگرنه , چیزی که زیادست , سرگرمی... من نه عاشق بودم و نه دلداده به گيسوي بلند و نه آلوده به افكار پليد من به دنبال نگاهى بودم كه مرا از پس ديوانگيم میفهميد و خدا می داند که سادگی از ته دلبستگیم پیدا بود... مشتم را
باز می کنم به خیالَ
ت، چیزی در آن
نیست جز لکه های
گرم عرق که تَر
کرده اند صورتش را تو می ترسي
اما وقتی هفت
تیر می کشی برای یک
مشت که چیزی در
چنته ندارد جز فریاد! آه ای
قداره های خونین این ها که
می بینید عرق نیستند اشک های
خدایند در مشت های
ما ما هم شكسته خاطر و ديوانه بوده ايم ما هم اسير طره ي جانانه بوده ايم...
یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند،... نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند... نه! قید احساسش را می زند...
تابستان گرما عطش و دیاری که می برد ما را به رویای شبانه ی قاصدکان
خیس شده ایوان عطش گرما تابستان انتهایی برای آغاز فصل رنگها
دوران فارغ تحصیلی ام زیاد نشد و دوباره دانشجو شدم... شکرت خدا...
خدایان کهن را دیده ام که میروند وخدایان تازه را که می آیند روز به روز و سال به سال و بت هایی دیگر جایشان را می گیرند ومن امروز تبر را می ستایم ... امروز آخرین روز دانشگاه بود ... این مرحله از دانشگاه هم به خوبی تمام شد....
. . . . با شیطان هم داستان شدم تا در برابر هیچ آدمی سر تعظیم فرود نیاورم . . . .
وقتی
همه افعال ماضی می شود ذهنت به
هر چه هست راضی می شود ...

























