تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند




به دنیا آمدم باز ...


چه دلتنگیه عجیبی تمام24 سال زندگیم را فرا گرفته...


در تنهایی روز  و در بلبشوی شب ...


من امروز زاده شدم ...


24سال گذشت .... 


قصه ی من و تو


همه ی فصل هایش پاییز


قصه ی باد و برگ...


چه شادمانه لیز می خورند


از روی گونه هایم


قطره های اشک...


دامی بگذار


دانه بپاش


سیخ و آتش و قلب من...


می نشینم و بلند می شوم


بی قرارت


مثل گنجشک ها...


نبود؟


بهانه نبود؟


بی بهانه می روی؟


همه ی برگ های پاییزی برای من از طرف خودم برای خودم





نوشته شده در دوشنبه 1388/09/09ساعت 12:13 توسط ستاره | |




برگ های سیب از حوصله ی درخت می افتد

چون کودکی مسیرافتادنش را مرور میکنم و

باز دلم میگیرد و باز خودم را

میبینم ... و باز ...

راه میروم در خیابان های این شهر رنگین پوش ....

از بلندترین جای ساختمان به زمین نگاه میکنم

کششی مرا به سمت زمین میکشاند

چون انسانی لب پرتگاه....

برگ ها به سبک نقطه های رنگی

در زمین پهن شده اند چه زیبا

مرا میخوانند به سمت خویش ....

چشم گذاشتی و پنهان شدم...

دنبالم بگرد...

ور نه،

تا همیشه گم خواهم شد...






نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 9:3 توسط ستاره | |



آی

ضمیر های بی مرجع

به قرینه معنوی

حذف شوید





نوشته شده در جمعه 1388/08/29ساعت 18:17 توسط ستاره | |






یکی از بالهایم شکسته است

صدای تپش های قلب کوچکم به گوش می رسد

می خواهم پرواز کنم

از روی زمین بلند می شوم بالهایم را باز می کنم

کمی بالا بالا بالاتر

دیگر نمی توانم

دوباره باصورت به زمین می خورم

مدتی می شود که بالم زخمی و خونی شده است

ومن طعم پرواز را نچشیده ام

نه یارای پروازم هست و نه تاب ماندن دارم

بی تاب و بیقرارم

صدای تپشهایم به گوش می رسد

اینچا چقدر آسمان شهرمان بی پرنده است

گویی همشهریانم فراموش کرده اند که دوبال برای پرواز دارند

وشاید بالشان شکسته است

این خیابان چه قدر شلوغ شده است 

......








نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:47 توسط ستاره | |




حرفی به من بزن


آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟


حرفی به من بزن...

                        


***********


شمعی پشت پنجره من می سوزد


که دل را نگران آمدنت کرده است

هر چند تو هیچ شتابی برای آمدن نداری

           

                   هیچ شتابی برای آمدن نداری***

                                                         

                                                                * * * *      هیچ     * * * *







نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 13:47 توسط ستاره | |




من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 






نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 13:14 توسط ستاره | |


وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي

پرنده‌هايي كه آوازهاي نقره‌اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند

براي جوجه قمري‌هايي كه مادرشان برنگشته،

فكر مي كني آبرويت مي‌رود اگر يكروز

مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده

اند_ دل شوره‌هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

 وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد

نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوه‌ها سرك بكشي

و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو

نمي كني كاش قدت مي‌رسيد و

اشك‌هاي آسمان را پاك مي كردي..




وقتي بزرگ مي شوي.. قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر

دستت به ابرها نمي‌رسد و برايت مهم نيست

كه توي كوچه پس كوچه‌هاي

پشت ابرها ستاره‌ها چه بازي مي‌ كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي

لبخندشان را هم نمي بيني!

و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي‌شود

كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم

تدفين درخت‌ها شركت مي كني و

فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را

مي خواني و يكروز يادت مي افتد

كه تو سال‌هاست چشمانت را گم كرده‌اي و

دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته‌اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده

است ..... فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و..

مي گويند:

خيلي بزرگ شده بود......!

لعنت به این منطق.....






نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 5:15 توسط ستاره | |



بعض مي‌کنم

تو سکوت مي‌کنيمي‌ميرم
تو سکوت مي‌کني
و دوباره با سکوتت زنده مي شم...!
(خلاصه جانمان را به لب مي‌رساني)

تو سکوت مي‌کني اين روزها
و مي‌گويي:
خدا بزرگ است!!
خدا بزرگ است اما
حس مي‌کنم گاهي
زبانمان لال
ابعادش براي ما عوض مي‌شود! (خدايا تو گوش‌هايت را بگير)
طول و عرض و ارتفاعش عوض مي‌شود
راستي طول و عرض خدا چند است؟
ده به توان ِ چند؟
ده به توان ِ x
( که خدا کند دامنه‌ي x زياد باشد )

بگذريم از سکوتت
همان قدر که امروز باران زيبا بود
تو خوبي، خيلي خوب
چقدر
ننه سرما را دوست داريم اين روزها!
چقدر
خاله پاييز مهربان شده!
چقدر نگراني‌هايت قشنگ است!
چقدر خوب است که هستي، که بگويي:

....نمیدونم فقط همین
و ما خــرتـَر شويم!!

چقدر اين خريت‌ها را دوست داريم!

باش
حتا اگر شده
با همين پايه‌هاي لرزان
که قرار است درستشان کنيم

من و تو



نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 19:43 توسط ستاره | |



اومدم آپ کنم

منصرف شدم

اینجا فقط صدا هست ...

و هیچ کلامی در این خانه حضور ندارد ...

فقط گوش کن...

چشماتو ببند  فقط گوش کن...

گوش کن...

فقط ...

شاید یه کلبه رو ببینی...

سبز و آرووم .... بین یه بیشه ...

فقط....

گوش کن ....








نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 22:7 توسط ستاره | |





پوستش کنده شد

دوباره

مهم نیست

دوباره پوست می اندازد



من نان را با پوست می خورم

بی هسته
و کاش هسته ای داشت

هسته ای که می شد در زمین کاشت
و درخت نان سبز می شد


اینچنین
دیگر کسی پوستش کنده نمی شد



همه در خانه...


.

..
نان داشتند


نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:36 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin