تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند

نوشته شده در سه شنبه 1386/06/27ساعت 22:43 توسط ستاره | |

هوای دلم
نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25ساعت 14:36 توسط ستاره | |

دلم هوای نـوشـتن کرده بود امشب ...


باد و بارانی بود اندرون دلم ...


و صدای چند کلاغ و جیرجیرک ...


کاغذی و قلمی و کرور کرور دل برای نوشتن


خوب ... برای که بنویسم حالا ؟


تازه ، برای کسی هم که بنویسم ، چه کسی ببرد برایش ؟!


یادم آمد ...


آدم برای خدا چیزیکه بنویسد و بگذارد زیر فرش ،


خدا خودش برمی دارد ...


پرشدم از شوق برای نوشتن ...


دراز کشیدم روی زمین و دستی زیر چانه


 و دستی بر روی کاغذ


نوشتم :


سلام ، محبوب من ...


چقدر دوستت دارم ... خودت میدانی


چقدر تو صبح را قشنگ شروع می کنی ...


صدای خروس و کلاغ را که می پیچانی در هم و


نسیم را می وزانی بینشان ...


آدم حالی به حالی می شود !


هیچ دلبری نمی تواند مثل تو ، همین اوّل صبح ،


دل آدم را اینطور ببرد


خورشید هم ناز می کند مثل خودت ...


آنقدر که دست می کشد بر سر و صورت آدم


و داغش می کند با سرپنجه هایش


تو هم دست می کشی بر دل آدم و عاشقش می کنی !

نوشته شده در یکشنبه 1386/06/25ساعت 14:32 توسط ستاره | |

توی پارک نشسته بودم که یه دختر خانم جوان آمد و کنارم نشست . خیلی ناراحت بود.

 بهش گفتم چرا ناراحتی ....؟؟؟فوری  گریه اش گرفت و برایم گفت که در امتحان کنکور رد شده و احساس می کند که دیگر بدبخت و بیچاره شده و تمام زندگی اش را از دست داده است ...!با تعجب به او نگاه کردم و خنده ام گرفت.

او با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت :مگر دیدن بدبختی آدم ها خنده دارد؟؟؟؟من هم برایش گفتم که یاد یک لطیفه  در مورد بد بختی واقعی افتادم که یه روز پدرم برایم تعریف کرده و اگر او بخواهد می توانم برایش تعریف کنم . دختر جوان سرش را تکان داد .یک روز یک نفر توی کشتی بود که کشتی غرق شد و  او خودش را با چند نفر به کمک قایق نجات به ساحل یک جزیره رساند و آن جا دید که مردمان جزیره

بومی های وحشی هستند و می خواهند آن ها را به عنوان کارگر در دهکده ی خود به کار بگیرند !

اون آدم به سمت کوه شروع به دویدن کرد و دایم زیر لب می گفت : آهای کاینات ببین چقدر بدبخت و بیچاره شدم و همه ی آینده و زندگی ام را مفت از دست دادم !؟

در این لحظه از سوی کاینات یک صدای غیبی آمدکه بایست و خم شو و آن سنگ بزرک را بکوب به سر

آن بومی وسطی که روی سرش شاخ طلایی بسته است .او هم بلا فاصله این کار را کرد وبا سنگ بزرگ

کوبید به سر بومی شاخ طلاییو او را زخمی کرد !!

در این هنگام از سوی کاینات صدای غیبی بلند شد که :  خوب الان این آدم که کشتی رییس قبیله بود و با این کار دیگر واقعا بدبخت و بیچاره شدی و همه چیز را مفت از دست دادی !!

دختر جوان مات و مبهوت به من خیره ماند و گفت :خوب این یعنی چه !؟؟؟

من هم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من چه می دانم !!فقط می دانم اون آدم قبل از کوبیدن سنگ به

 اندازه ی بعد از آن بدبخت و بیچاره نبود!!

دختر از جا بر خاست و در حالی که دیگر گریه نمی کرد با عصبانیت از من دور شد .

به گمانم رفت یک سنگ پیدا کند و بکوبد به سر یک شاخ طلا!!

 

  و همه ی حیوانات به جز انسان  می دانند که هدف اصلی زندگی لذت بردن از آن است..............

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/06/23ساعت 17:31 توسط ستاره | |

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند    آدمک مرگ همینجاست بخند  

 

دست خطی که تورا عاشق کرد    شوخی کاغذی ماست بخند    

 

آدمک مست نشوی گریه کنی    کل دنیا سراب است بخند   

 

آن خدایی که بزرگش خواندی    بخدا مثل تو تنهاست بخند

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/06/22ساعت 19:31 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin