تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند

سلام .....به همگی ..و.....معذرت .......بابا حالا ....مگه چی شده ....نرسیدم ...بنویسم ......چرا میزنین ..............تازه .....هیچ اتفاقیم نیفتاده .........یه کم بهم ریختم .........همین ....مادرم مریضه ...حالش زیاد خوب نیست ...نه اینکه حالش بد باشه ها .....مامانم حالش خوبه خوبه .....اما خدا نکنه بره دکتر دکتر یه چیزی بهش بگه .......وای ....دیگه ...دنیا براش تمومه .........منم .....نگرانشم ...وقتیم نگرانم ....نمی  تونم .....چیزی بنویسم ......چیز زیاد مهمی نیست ....ولی .....خوب دیگه ....مامانیه دیگه ....خودشو برا ما لوس میکنه ......زمونه عوض شده ...مامانا واسه دختراشون ناز میکننن ......البته تو خونه ی ما این مدلیه .......تا بوده ما ناز مامانمون رو کشیدیم ......اون وقت دریغ و صد دریغ از یه کوچولو .....قربون صدقت رفتن ......ای ........آخی ...الهی ....چقدرم دلم پره ........بچه ها پیش خودمون باشه ......تا خودت خودت رو تحویل نگیری ...هیچ کی نیست تحویلت بگیره .........ای وای ....نیگاه کن ...همش ...آه و...ناله راه انداختم ..........خدای من ......هر کی ندونه فکر میکنه ....یه پیر زن هفتاد ساله داره مینویسه ........هی ..هی.........خوب گذریم ....بچه ها ....نیستین ....ما که نمیایم ....شمام بابا معرفت ...همش دو نفر سراغمون رو گرفتن ....ایول ...بابا ایول .....آخرشین ......بازم معرفت این دو نفر ......حالا واسه این که دلتون بسوزه .....یه تشکر از این دو نفر میکنم ...تا بترکین .....مرسی ...بچه ها .....امروز باشگاه .....خیلی خوش گذشت .....کلی ..تمرینای سخت ...ولی جالب ...با توپ بسکتبال تمرینای ...سخت والیبال انجام دادیم ...بعد اومدیم ....توپ والیبال کار کنیم ......انگار ...توپ پلاستیکی دستمون گرفتیم ....بعدم ....دو تا تیم شدیم ....مسابقه راه انداختیم ....... طبق معمول ...مساوی کردیم ....یه ست ما ...یه ست اونا ....دیگه تایم ....کلاسمون تموم شده بود نرسیدیم ..به ست .....سوم .........ولی در کل .....خیل یخوشم اومد ...حدود یه ماهی هست داریم ....تمرینات سختی رو می کنیم .....حرفه ای ....امید وارم جواب بده .....من که هنوز مونده ....به اون هدفه برسم ..ولی ...از خودم راضیم ....یه ماهی هست که مربیم رو عوض کردم ......ولی .....دائم تو زمینم ....آخه این مدلیه که .....تعداد رفته بالا ...بعضیا رو میبره تو زمین ....خراب میکنیم ........ولی در کل .....کلی تو روحیم تاثیر گذاشته .....همه بعد از ...کلاس ...خستن ...ولی من ...تازه انرژی گرفتم .....این جوری ...واقعا .....خدا رو شکر میکنم .....که باز ...میام این جا .....تا قبل باشگاه ...وضع روحیم داغون بود ...وحشتناک .....ولی حالا ..می بینید دیگه ...بچه ...شیطون ...کم مونده ...مانیتورم رو قورت بدم ....اگه بدونین دارم چه جوری مینویسم ....از خنده میترکین ....مانیتور بالاست ...من این پایین ...اصلا نمیبینمش ....فقط دارم می نویسم ......گذاشتم کیبردو رو زمین عین هو این که داری مشق مینویسی ......دارم مینویسم...خوب بچه های خودمون ....شما نمی خواین بیاین ...باشگاه ....نتیجه ی اخلاقی...امروز ......باشگاه ...برای بچه های داغون .....=با ...یک دیوانه ....مثل ....من.

خدافظ ....همگی ... ..... .....

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/29ساعت 17:44 توسط ستاره | |

                                                   اعتراف

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطرات پریشان را

می کشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگین حجا ب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

از خدا راه چاره می جویم

پارساواردر برابر تو

سخت از زهد و توبه می گویم

آه ....هر گز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراه است

هر چه گفتم  دروغ بود .....دروغ

کی تو را گفتم آنچه دلخواه است

تو برایم ترانه می خوانی

سخنت جذبه ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه ی تو

از جها نی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده ای که زنا ن

در دل ((آری))و ((نه))به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی سازند

راز دار و خموش و مکارند

آه ....من هم زنم .....زنی که دلش

در هوای تو می زند پرو بال

دوستت دارم  ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

 

                                                         ((فروغ فرخزاد))               

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/25ساعت 7:9 توسط ستاره | |

 

دیوار

 

در گذشت پر شتاب لحظه های سرد

چشمهای وحشی تو در سکوت خویش

گرد من دیوار می سازد

می گریزم از تو .....در بیراهه های راه

تا ببینم دشتها را  در غبار ماه

تا بشویم تن به آب چشمه های نور

در مه رنگین صبح گرم تابستان

پر کنم دامان ز سوسنهای صحرایی

بشنوم بانگ خروسان را ز بام کلبه ی دهقان

می گریزم از تو تا در دامن صحرا

سخت بفشارم  به روی سبزه ها پا را

یا بنوشم شبنم سرد علفها را

می گریزم از تو تا در ساحلی متروک

از فراز صخره های گمشده در ابر تاریکی

بنگرم رقص دوار انگیز توفانهای دریا را

در غروبی دور

چون کبوترهای وحشی زیر پر گیرم

دشت ها را ...کوه هارا....آسمان ها را

بشنوم از لابه لای بوته های خشک

نغمه های شادی مرغان صحرا را

می گریزم ....از تو تا دور از تو بگشایم

راه شهر آرزوها را

و درون شهر

قفل سنگین طلایی قصر رویا را

لیک چشمان تو با فریاد خاموشش

راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش

گرد من دیوار می سازد

عاقبت یک روز......

می گریزم ...از فسون دیده ی تردید

می تراوم  همچو عطری از گل رنگین  رویاها

می خزم در موج گیسوی نسیم شب

می روم تا ساحل خورسید

در جهانی خفته در آرامشی جاوید

نرم می لغزم درون بستر ابری طلایی رنگ

پنجه های نور می ریزد به روی آسمان شاد

طرح بس آهنگ

من از آنجا سر خوش و آزاد

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

راه هایش را به چشمم تار می سازد

دیده می دوزم به دنیایی که چشم پر فسون تو

همچنان در ظلمت رازش

گرد آن دیوار می سازد

 

.

.

.

.

.

 

فروغ فرخزاد                                       

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/24ساعت 12:19 توسط ستاره | |

سلام .....به همه ...عیدتون مبارک ......عیدی میدی ...گرفتین ........برا ما هم آوردین ......ما که هنوز عیدیامونو نگرفتیم ...............البته .....عیدی ....امروزم مم هنوز نگرفتم .....نه اون عیدی که پولیه ...نه ....منتظر یه عیدیه ...دیگم .....یه عدی خوب ....نه نقدی ...منتظر ...یه .....چیزی ....یه خبری ....یه .......چیزی دیگه .....خوب ...بر .و ...بچ......دلتون از الان واسه ماه رمضون تنگ نشده ...از همین امروز ...من که ......هنوز ...باورم نمیشه ...تموم شد ...یه ماه ...به سرعت برق .و...باد تموم شد.......تازه من اصلا فکر نمیکردم ..که ..امسال بتونم روزه بگیرم ...ولی ...خداییش .......خوشم اومد ....خدام خوب کمکمون کرد ها ....؟؟؟؟نه؟؟؟؟......خوب بگذریم ........حرف زیادی ندارم ...چون .......دل .و دماغ ندارم ...........دل ..و...دماغ دارم ....دل...و...دماغ ندارم ......خوف .....اومدم بنویسم .....تا شاید بتونم چیزی بگم ...ولی نیست این روزا ......زیاد .....زیاد که نه .....خیلی .گیجم ......همچینی ...آی کیومم اومده پایین .....نمیدونم ....ولی .....دائم تو فکرم ........فکرم مشغوله ..مشغوله خیلی چیزا ......مخصوصا ....از این مصاحبه ه که آذر دارم ...خیلی بد میشه اگه خراب کنم ....تازه .....بدی اینه که .....تو همون ماهم تولدمه ......دقیقا شش رو زقبل از تولدم ...مصاحبه دارم ...مصاحبه ی .....تئاتر ...برای دانشگاه ...............وای .....انقدر که من تو تردیدای ...زیادی ام ...که اصلا تمرکز ندارم .......نه ...نه ...اینکه ....تو کارم ...اثر بزاره ...اتفاقا یه مدلیم که ......این موضوعا تو کارم تاثیر نمیزاره ...ولی ........اگه تو حالت عادی منو ببینین ..........استرس از تمام وجودم مباره ........چرت ..و...پرتی دارم مینویسم اها....عیبی نداره .......قرار نیست آدم هر وقت که مینویسه ......یه مدل بنویسه .......گاهی چرت و ...÷رت ...گاهی .....ناراحت ....گاهی ...خوشحال ...مثل ...یه زندگیه ...اگه همش خوب باشه گهخ .....تکراری میشه ..........الان م این نوشته ها رو بزارین ÷ای این که ...یه آدم ..منگول ...نه دیگه ...بی انصافیه .....یه ادم .....قاطیده ......داره همین جوری هی ...مینوسیه ..مینوسه ..و...مینویسه ..............می نویسم ....

مگه از این نوشته ها چیزی در بیاد ..........دارم از درون میسوزم ...انگار ..........تبه یا آتیش ...نمیدونم ....ولی ...بد جوری ....دارم می سوزم ...شایدم هزیون دارم میگم ....نیست سرماخوردم بد ......شایدم......نمیدونم ....ولی ....داغم ......چشمام ...داره .....از سرم در میاد ...نه ..مثل اینکه تب دارم ...جدی .......روز عیدی با این که .....هیچ خبری از عیدیه که من منتظرش بودم نشد ...زور خوبی بود ......البته تا الان .....معلوم نیست ....تا شب چی میشه .......من این روزا .....داره چم میشه ...نمیدونم

آه .........خدا.......خدا....منه همیشه ...شاکی ...کی راضی میشم .......خودت میدونی و.....بس ..چرا این قدر نمیبینم ...این همه رحمت ..که بهم داری رو ......منم دیگه ......یه ادم همیشه شاکیه .....پر توقع ...........قربونت که بازم با این همه ....بدی ....هوامونو داری ...به خدا ....چه ....لاتی لوتی ...بود ...وای ....خدا بگم چیکارت نکنن .....این چه نمایشنامه ای بود ....من ...دارم کار میکنم ...تمام .....ادبیاتم رو بهم ریخته ......هه هه هه ....خوب برو بچ ....اگه خوشتون نیومد ...ببخشید ....دیگه دوره ای یه دیگه .....برم تا خراب تر از این نکردم .....برو و...بچ ....خودا فظ .....واسه ما هم یه دعایی بکنین ....از این حال و رو دربیایم ...غزت زیاد .... راستی ....خدا فظ خدا جون ..........

نوشته شده در شنبه 1386/07/21ساعت 16:16 توسط ستاره | |

سلام به همگی ......چی طورین ....؟؟؟یکی از آشناها نوشته بود که این (........)نقطه ها نوستالوژی.....یه همچین سبکی رو .......داره ....نه من از این ....نوستا لوژی ....نه چیزی می دونم چی هست نه منظوری دارم فقط این که .........مدل نوشتنم از اون اول اول ....همین طوریا بوده ............تو هر جاییم که رفتم ...خوا ستم چیزی بنویسم .........همین جوری بوده .....شاید برا خودش ...یه سبک باشه ....ولی نه به منظور ...بلکه از سر .........نوع نوشتار ..........مثل این می مونه که وقتی نوشتن رو یاد میگیری ...یه فونت خاص برا خودت داری ...مثلا میم .رو یه مدلی ...مینویسی..........اینم همینه ....از اون اول که شروع کردم به نوشتن تو وبلاگا ........مدلم همین جوری ...بود ....ولی یه دلیل دارم اونم .........اینه که بعد هر حرف که این نقطه ها میان .....یه دنیا فکر خوابیده ......که گاهی تو نوشته نمیاد .........درسته شاید کسی که می خونه نفهمه ...ولی ....خدا رو چه دیدین ....شاید یکی ژیدا شد که اونم از این مدل خوندن ....بعد این نقطه ها هزار دنیا فکر به ذهنش برسه ...ها ...؟؟؟؟؟؟درسته .......هر چند دنبال این که یه نفر باشه مثل خودم نیستم ..........شاید باورتون نشه این مدل نوشتن تو واقعیت زندگی منم هست ...مثلا یادمه که یه شعری گفته بودم ....که تقریبا بعد چند بیت ....یه چند تایی از این نقطه چینا ....خوشگلش کرده بود .....و اینکه جای فکر داشت .......البته باز میگم ...شعر نبود ....شاید یه متن ادبی ........و چیز جالب توجه ترش ...اینکه اون اولین نوشته ی ادبیم بود ..........هنوزم دارمش ....حیف ......نمیتونم بزارمش ......شاید هنوز اعتماد به نفسم .......پایینه ......واقعیتش اینه که ......زیاد جنبه ی انتقاد .....رو ندارم ....خودم که بهتر می دونم ........دلم نمی خواد فعلا نقد بشم .........شایدم بخونید بگید .......خیلی نا مفهومه...ولی اون موقع که گفتمش ....با اینکه خیلی کوتاه بود ...ولی ...اون حسی که می خواستم .رو داشت .....هنوزم داره .....برای بهترین دوستم که خوندم .....موند ..چی بگه .........اون که می گفت تو سبک شعرای شاملوه .......ولی من ......فکر نیمی کنم ........من کجا .......احمد شاملو کجا .......احمد شاملو ..............وای خیلی  وقته که ......سراغ .....شعراش ....با اون صدای ....پر از ...حرفش ...نرفتم .......آخه یه اتفاقای ........بدی افتاد که ......فعلا آمادگی .....گوش دادن به صداش رو ندارم ....وقتی دارم ...گوش میکنم ....تمام تنم می لرزه ...انگار ........یاد سلاخی آدم می افتم ......شاید بگید ....چه ذهن آشفته ای ......آره ......آشفته ست ....واسه همینم فعلا نمیرم .......تا دوباره ....از اینی که هست بدتر نشه ........ولی هنوزم اگه از جایی رد شم که صداش ....پخش بشه ...وای میستم ....تا دوباره .......بشم ...همون  آدمی که قبلا بودم .........

.حالا انقدر بده که من از نقطه چین استفاده میکنم ........؟؟؟؟؟؟؟.......آخه نمیشه که همش نوشت ...خسته میشین وقتی میخونین ......غیر اینه ......؟؟؟

به نفع شما .....تازه ...تو این نقطه چینه ...یک عالمه .........جای تامل داره ...............ببخشید این روزا بد جور کلافم ...خدا کنه هیچ کدومتون دچار درد دندن نشید ....اونم نه دندون دردی که ...از خرابی باشه ........بلکه از این باشه که فکت جا نداشته باشه و ......هی به دندونای دیگه فشار بیاره ..تا بخواد اون دندون عقلی که آخرشم قراره کنده شه ....در بیاد ........

دکترم رفتم ....می دونم جراحی میخواد ....آخه زیر لثه رشد کرده ..........نمی تونه در بیاد ..........یکی رو جراحی کردم ...نیست چشم ترسیده .....واقعیت می ترسم ...برم ..........خلاصه این که ....اگه این حرفا ناراحتتون کرد ببخشید ...از یه آدم بهم ریخته ی.....کلافه هیچ انتظاری نمیره ......پس ببخشید ...برم تا خراب تراز این نکردم ..........

برام دعا کنید ......و ...................................

خوا حافظتون .......

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/07/15ساعت 19:41 توسط ستاره | |

سلام ...به همگی .....یا به قول یه عزیز ....سلام امیدوارم ...

در پناه خالق لیموترش ...سالم ..و ...سلامت ...باشین ......

البته می دونم کسی نمیاد تا این مطلبا رو بخونه ...این روزا .....نگرانیام بیشتر شده .....از طرفیم ......وقت این رو پیدا نمیکنم ....مطلبی بزارم .............

نمیدونم چرا نمی تونم اینجا راحت حرف بزنم .....ولی ....در کلم...

آدمی نیستم که زیاد از خودم بنویسم ....در نتیجه ....مطلب زیادی ندارم

 برای نوشتن چرا هر از چند گاهی شاید مطلبی بیاد و بره ....ولی ......

رو کاغذ نمی نویسم .......قبلنا شاید این کار رو می کردم ...ولی حالا نه ...کم تر ....شاید قبلنا شعریم ...می گفتم که نمیشد بهش گفت شعر ...

ولی حالا نه .....نمی دونم با نوشتن ....راضی نمیشم .......

واسه همینم ......خیلی وقته که نمی نویسم ...........من از اون اولشم ...

یعنی از اون اولین موقعی که نوشتن یاد گرفتم زیاد نمی نوشتم .....

اگه هم همیشه می نوشتم ....بعد به کاغذای ....پاره پاره شده تبدیل می کردمشون ...واسه همینم ....اغلب نوشته هام .......برا خودم بوده ....

نه اینکه خوانننده ای داشته باشه .....این روزا که تازه برگشتم به فضای تئاتر ......نمی دونم انگار تمام ...اون کارایی رو که قبلا می کردم و حالا نمی کنم ..دارم می رم طرفش ........منظورم این دو ساله چون این

 دو سال تقریبا قید تئاتر رو زده بودم .....شاید به یه استپ طولانی

 توی این کار نیاز داشتم ...تا به یه چیزایی برسم ...... هر چند هنوز

 نزدیک نشدم به اون چیزی که می خوام ولی می خوام این اقامت

 طولانی رو ....به یه کوچ تغییر بدم .........کم کم شروع کنم به حرکت .....

البته کم کم .........شاید قبلا حرکتم اونقدری تند بود که به خیلی

از مسائل نمیرسیدم فکر کنم ...ولی حالا .....ذهنم به چیزایی فکر می کنه

 که تا به حال اصلا فکر نمی کردم ....و از این بابت خیلی خوشحالم .......

چون تو به وجود آمدن این ذهنیت خدا خیلی کمکم کرده .....من ...

چرا دروغ ....خودم رو خیلی وقت بود که تو ی این ...دنیا ....گم کرده بودم .....

نمی گم الان پیدا کردم ....نه ....ولی لااقل به یه .....ردی از خودم دارم می رسم .....خیل بده نسبت یبه همه ی ....اطرافت ........حسی داشته باشی .....طوری که .......نتونی حرکتی کنی ...فقط نگاه کنی ...

نتونی چیزی بگی ......فقط نگاه ......حتی تا ته نگاه مردم بری .....بعد .......نتونی ......هیچ حرکتی کنی .......من این حرفا رو اولین باره

 که دارم می نویسم .........اصلا نمیدونم چرا الان دارم می نویسم ....

فقط نیاز دارم که هی بنویسم ...هی بنویسم .......می دونید چیه همیشه ...

به این فکر می کنم ....من طرز فکر مردم ...نسبت به خیلی چیزا رو ندارم .....

و این آزارم می ده که آیا من دارم درست می رم ....یا این که من ....

دارم بیشتر گم ..میشم تا این که ....پیدا کنم  خودم رو.......

منظورم از مردم ......نه اینکه نگاه مردم جامعه م....نه من حتی تو خونمونم ....

با یه سری طرز فکر رو به روهم که ...واقعا گاهی می مونم .........

شاید باورتون نشه من با دقت به خانوادم با دقت رو طرز تفکرشون ...تونستم بفهمم که آدما ...مردم کوچه خیابون ....چرا یه سری طرز

فکر رو در مورد ...اطرافشون دارن ................گاهی جنگیدم ....

ولی باز زورم نرسید ...تا .......عوضش کنم .....شاید بگید ...

تسلیم شده .....ولی من ......تسلیم .........نشدم ...........چرا یه زمانی بود داشتم .......بی هدف میرفتم جلو ...آره اون موقع ...همین طور بود ...

ولی الان حدود یک سال و نیمه که ......تسلیم نشدم ....دارم ....

یه کارایی می کنم ....نه اینکه حالا فکر کنین .........وای ممکنه چه کارایی بکنه ...نه ...ولی ...این یک سال و نیم ..........دروغ چرا خودم فکر می کنم

 بزرگ شدم ...اونم مدیون ...یه عزیزیم ...که همیشه ....باهام بود ......

یه عزیزی که خیلی از طرز فکرام و مدیون اونم ..شای دتئاتری نبود ...

ولی .....خیلی کمکم کرد.......شاید از تئاتر این یک سال و نیمه ....دور بودم

 ولی به عوضش .....به یه ...شناخت ...رسیدم .......

شناختی که ........خیل بهم کمک کرد .....تو  این میون مدیون یه دوست

دیگه هم هستم ........که اونم خیلی کمکم کرد ......

لا اقل برای نوع نگاهی که بهم میداد .....شاید چون بیرون از ....گود می شست ...نگاه می کرد ...نظر میداد .........خیلی حرف زدم ....

ولی باید می گفتم ......این اولین مطلب از نوشته های ستاره ....خاموش

 .....توی این وبلاگه ......ستاره ...خاموش .....هوز نمی  خواد ..روشن بشه

 ......این طوری کسی ...نبیندش ...بهرته .......ستاره ...............

سرتون رو درد آورد ...میرم ....تا روز دیگه ای که ...بخوام بنویسم .......

شاید برای روشن شدن ....وقت دیگه ای باشه ...شایدم ...نباشه .........تا بعد .....می دونم کسی نیست که ...بخونه این ........ذهن رو ......ولی

 .....بچه ها...برام دعا کنید ..............

 

ستاره ....خاموش....خدا حافظتون

نوشته شده در جمعه 1386/07/13ساعت 19:56 توسط ستاره | |

 

کودکی کوزه ای شکست و گریست                    که مرا پای خانه رفتن نیست

 

چه کنم ،  اوستاد   اگر    پرسد                       کوزه آب ازوست و از من نیست

 

زین شکست شدن  دلم  بشکست                      کار ایام  جز  شکستن   نیست

 

چه کنم گر  طلب کند  تاوان                            خجلت و شرم کم زمردن نیست

 

گر نکوهش کند که کوزه چه شد                      سخنیم از  برای  گفتن  نیست

 

کاشکی   دود   آه  میدیدم                             حیف دل را شکاف روزن نیست

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/10ساعت 22:51 توسط ستاره | |

عمری است کزجگر،مژه خوناب می خورد            این ریشه را ببین زکجا آب می خورد

چشم تورا به دامن ابرو هر آن که دید                  گفتا که مست باده به محراب می خورد

 

خال سیه به کنج لب شکرین تو است                   یا هندویی که شیره عناب می خورد

دل در شکن زلف تو چون طفل بندباز                  گاهی رود به حلقه و گه تاب می خورد

 

ریزد عرق هرآن چه زپیشانی فقیر                      سرمایه دار جای می ناب می خورد

غافل مشو که داس دهاقین خون جگر                  روزی رسد که بر سر ارباب می خورد

 

دارم عجب که باهمه امتحان هنوز                       ملت فریب لیدر احزاب می خورد

 

با مشت فرخی شکند گرچه پشت خصم                 اما همیشه سیلی از حباب می خورد

 

 

راستی یه سوال فنی کی تا حالا عناب خورده .......واقعا فنیه .....چون هر کسی نمی دونه

 

چیه و اینکه آیا عناب تازه یتازه ...منظورم سبز سبزم خوردین .....این فنی تره

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/07/04ساعت 8:2 توسط ستاره | |

ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما                   بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما

از نثار مژه چون زلف تو در زر گیرم                قاصدی کز تو سلامی برساند بر ما

 

به دعا آمده ام هم به دعا دست برار                  که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما

فلک آواره به هر سو کندم می دانی؟                 رشک می آیدش ازصحبت جان پرورما

 

گرهمه خلق جهان برمن وتوحیف برند               بکشد از همه  انصاف  ستم  داور ما

روز باشد که بیاید به  سلامت  بازم                  ای خوش آن روز که آید به سلامی برما 

 

به سرت گرهمه آفاق به هم جمع شوند               نتوان برد هوای  تو  برون از سرما

تا زوصف رخ زیبای توما، دم زده ایم                ورق گل خجل است از ورق دفتر ما

 

هرکه گوید کجا رفت خدا را حافظ

گو به زاری سفری کرد و برفت از بر ما

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/07/03ساعت 20:41 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin