تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند

 

تهناییی....میخواین بخورین......

به من چی میخواین بدین.......؟؟؟؟

من قشنمه........آهای.........من قشنمه......

 

 

وای........یکی.....به داد دل من برسه.....دلم........نه ....به قول

...داداشم...میدم(معده)....خالیه......بابا یکی.به فریاد برسه..........

 

این قدر با ...میده ی(معده) من بازی نکنید.......نگاه موهام.......چی شدن.....؟؟؟

مواظب.....میدتون(معده تون).......باشیدددد...

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 11:31 توسط ستاره | |

 

 

 

 

.....هیس........هیس.....

 

......بچه سر صدا نکن.....

 

 

 

عیدتون مبارک...رفقا......

شب یلدای خوبی داشته باشین.........

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/29ساعت 14:49 توسط ستاره | |

.....naro.....

 

پروانه ها.....

حق با تو بود
می بایست می خوابیدم

اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته خوشه

زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان

کاش تنها نبودم

فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها

خوششان نمی اید ؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع

و موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

می دانی ؟

انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد

انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

مرا ببخش

ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می اید
گوش کن

می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد

اما به جای آن

می توانم قصه های خوبی تعریف کنم

گوش کن
یکی بود یکی نبود

زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه

به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن

به جای پختن کلوچه شیرین

ساده و اخمو

در سایه بوته های نیشکر نشسته بود

و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است

می شنوی

برای بیان عشق
به نظر شما
کدام را باید خواند ؟

تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

برای خمره های عسلش که در رف ها

شکسته اند
گوش کن

به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی

 می شود

 چیزهای دیگر نوشت
حق با تو بود

می بایست می خوابیدم

اما مادربزرگ ها گفته اند

چشم ها نگهبان دل هایند

می دانی ؟

از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم

سایه وار در گذر است
کودک

خرگوش

پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای

 پروانه ها را بدانم که
بی نهایت

بار

در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند

تا سند سوختن نویسنده شان باشند

پروانه ها

آخ

تصور کن

آن ها در اندیشه چیزی مبهم

که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند

به گلها نزدیک می شوند
یادم می اید

روزگاری ساده لوحانه

صحرا به صحرا

و بهار به بهار

دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته

می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت

در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است

وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی

گوش میدادم که در آن دلی می خواند
من تو را

او را

کسی را دوست می دارم

 

این رو به یادشاعری.......گذاشتم....که هنرش....

..تو بازیشم....جلوه میکرد...هنر...شاعریش..

..لهجه ی شیرینش....از خاطره ها ...نمیره هرگز......

(حسین پناهی).......

روحش شاد.......

 

کجایی.....مرد...؟؟؟

 

 

....

 

 

.....نگاه.....

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/28ساعت 19:11 توسط ستاره | |

اینم یک یادگاری از عمو برای شما

گفتگویی با خدا

گفتم : خداي من ، دقايقي بود در زندگانيم

که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر

از دغدغه ی ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي

 صبورت بگذارم ، آرام برايت بگويم و بگريم ، در آن لحظات

شانه هاي تو کجا بود ؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست ، تو نه تنها

 در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات

بودنت بر من تکيه کرده بودي ، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو

اينگونه هستي . من همچون عاشقي که به

معشوق خويش مي نگرد ، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم ............

گفتم : پس چرا راضي شدي من براي آن

همه دلتنگي ، اينگونه زار بگريم ؟

گفت : عزيزتر از هر چه هست ، اشک تنها

قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند

،اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت

 ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از

حوالي آسمان ، چرا که تنها اينگونه مي شود تا

هميشه شاد بود

گفتم : آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر

راهم گذاشته بودي ؟

گفت : بارها صدايت کردم ، آرام گفتم از اين راه

 نرو که به جايي نمي رسي ، تو هرگز گوش نکردي

و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيز از هر

چه هست از اين راه نرو که به ناکجاآباد هم نخواهي رسيد ........

گفتم : پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي ؟

گفت : روزيت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي

، پناهت دادم تا صدايم کني ، چيزي نگفتي ،

 بارها گل برايت فرستادم ، کلامي نگفتي ، مي خواستم

 برايم بگويي آخر تو بنده ي من بودي چاره اي نبود جز نزول

درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي ..........

گفتم : پس چرا همان بار اول که صدايت

کردم درد را از دلم نراندي ؟

گفت : اول بار که گفتي خدا آنچنان

به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم ،

 تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر ،

 من اگر مي دانستم

تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان

 بار اول شفايت مي دادم .............

گفتم : مهربانترين خدا ، دوست دارمت .......

گفت : عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ............

عموی...منه.....دیگه...........گذاشتم...همه......دلا........وا بشه.............

                                    

 

 

 

خدا.........

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 22:27 توسط ستاره | |

در قلبم را باز کردم و هر چه دران بود در صندوقچه ای کوچک گذاشتم درش

 را برستم و در حیاط کلبه کوچک شادی هایم چال کردم . رفتم
زمان گذشت
ساعت هان
روزها
ماهها
سالها
بهاران بسیاری امدند و صندوقچه احساس من در دل کلبه مدفون بود
صندوقچه را فراموش کرده بودم
سالها گذشت یک روز غرق در خاطراتم بودم
صندوچه را به یاد اوردم
یادم نبود داخل صندوقچه چیست
کوچ کردم
مشتاق دیدن راز صندوقچه بودم
رسیدم
خانه اتش گرفته بود
کلبه شادی هایم را به اتش کشیده بودند
هیچ نمانده بود
گشتم گشتم گشتم گشتم
در پی صندوقچه
هر چه بیشتر می جستم کمتر می یافتم
خاطراتم را ورق می زدم به دنبال یافتن نشانه ای از محل صندوقچه
شادی هایم را به یاد می اوردم
کودکی ام را
جز شادی چیزی نبود
به یاد گذشته لبخند زدم
تصمیم بخ بنای خانه گرفتم
خانه کودکیم را دوباره ساختم
میخواستم دوباره سادگی کودکیم را باز یابم
پاکیش را صداقتش را ارامشش را
پاک نبودم
هوس دنیا مرا به خود الوده کرده بود و جسمم نور عشق خدا را نداشت
طراوت می خواستم
انقدر برای ساخت کلبه کودکیم عجله داشتم که یادم رفت
خاکسترش را پاک کنم
کلبه را ساختم
صندوقچه را به کل از یاد برده بودم
در حیاط کلبه ارامشی که ساخته بودم گام بر می داشتم
بادی وزید
کلبه در هم فرو ریخت
من ماندم و اواری از احساس
نا امید از روز و شب
اشک اشک اشک
گریه شده بود همدم شب و روز من
میخواستم بروم
اما مرا پای رفتن نبود
من عاشق بودم
عاشق کودکیم
ماندم
از نو ساختم
اینبار عجله ای برای شروع نداشتم
خاکستر ها را به باد دادم
خاطرات تلخم را فراموش کردم
غسل کردم
نماز خواندم
خدا را صدا کردم تا در ساخت کلبه شادی هایم مرا یاری کند
خدا امد
قلبم نورانی شد
روزی در میان بوته های روز حیاط کلبه شادی هایم قدم میزدم
چیزی نظر من را به خود جلب کرد
صندوقچه کودکیم بود
اهسته درش را باز کردم
درون صندوقچه یک لبخند ساده بود به نشان پاکی کودکیم

 

 

 خود زنی..تو ...روز....روشن....

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1386/09/26ساعت 18:33 توسط ستاره | |

طلوع

شب
روز
شب

روز

شب و  روز

یه تکرار

یه تکرار

یه تکرار

همیشه تکرار میشه


اما روز به شب و شب به روز با یه

شفق به هم وصلن

فاصله دوره

راه

اما شاید بشه دو تا افق

رو به هم وصل کرد

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1386/09/23ساعت 18:52 توسط ستاره | |

....خواب می آید....

 

 

.....خونه نیستم........در نزنید

نوشته شده در سه شنبه 1386/09/20ساعت 19:28 توسط ستاره | |

 

 

 

 

نخور بچه ...نخور........

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15ساعت 18:17 توسط ستاره | |

**************باز میخواهم تو را پیدا کنم *************

....................*باز میخواهم تو را پیدا کنم .........................

....................*با تو شاید خویش را معنا کنم..........................

....................*من کی ام؟ گر خود شناسی داشتم*.......................

....................*کی ز خود بودن هراسی داشتم؟*...........................

....................*های ای آیینه معنا کن مرا *.............................

....................*گم شدم در خویش پیدا کن مرا*..........................

....................*فرصتی تا رود را پیدا کنم*.............................

....................*قطره قطره خویش را دریا کنم*..........................

....................*اهرمن دارد مجابم میکند*.............................

....................*لای لایش گاه خوابم میکند*............................

....................*آه...اگر این قطره در شن گم شود*.......................

....................*((ظاهرم))در چاه ((باطل))گم شود*.........................

....................*شیشه ی این دیو در دست من است*.........................

....................*همت اما وای...با اهریمن است*...........................

....................*های...ای آیینه تصویرم مکن*...........................

....................*آنچه میخواهد ((من))پیرم مکن*..........................

....................*های ....ای آیینه حاشا کن مرا*...........................

....................*گم کن و آزادپیدا کن مرا*...............................

....................*با من دریایی من موج باش*.............................

....................*در حضیض من هوای اوج باش*...........................

....................*میتوانی ...میتوانی ((آن)) من*............................

....................*باز گردانی.... من انسان من*............................

....................*شیخ ما دیری ست شب ها با چراغ*........................

....................*دیگر از انسان نمیگیرد سراغ*...........................

....................*الفتی تا ما چراغ او شویم*..............................

....................*خانه خانه در سراغ او شویم*............................

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1386/09/13ساعت 21:48 توسط ستاره | |

تولدم مبارک........مبارک........مبارک..........

خوب..میریم......سراغ..کادو..ها...کادو....چی دارین......؟؟؟؟

من تو ......یه روز مثل....فردا ....تو بعد از ظهر..........تو .......خونهی مامان بزرگم...به دنیا اومدم.........

من میدونین...چند کیلو بودم.........یک کیلو .و....هفتصد گرم.........طوری...که هیچکی ...باورش...نمیشد......من زنده بمونم.........و...میگفتن...منم مثل.......اون چندتای دیگه ....میمیرم........و...حالامن .......۲۲سالم...تموم....شد............من............خیلی خوشحالم.......ولی...نمیدونم....چرا.............این پاییز..........بارون کم داره.....من دلم...بارون.........دلم نگرفته.......بارون رو دوست دارم.....من بر عکس همه م......همه با رنگ آبی........آرامش...میگیرن....من بد ترم........انرژی ...میگیرم.....طوری...که دیگه ...کسی...نمیتونه ...کنترلم کنه ..........شیطون میشم......بدا...بد..........من ..............یه کم ....نه خیلی...دیوونم........کاراییی...می کنم..که ......به مغز.....هیچ موجودی....نمیرسه...(......از گفتن واژه های.....بد ....معذوریم...خ....ر..)...............................................................

نوشتن رو دوست ندارم.....ولی.....خودم رو مجبور به نوشتن ....میکنم.........ذهن آشفته ای دارم....طوری که گاهی ....به خودم میگم..........کم کم داری....دیوونه ...میشی...............

.....پس....گفتنش...........درست نیست............بیاین......عسک آوردم....عسک.......

 

 

.....البته من این قدی...نبودم....

 

 

 

......خدا....

 

 

.......وای....تولد....

 

 

 

 

 

.....ا..و...ا...و...

 

 

 

 

بابای...

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/08ساعت 21:19 توسط ستاره | |

.............منم..و....

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/07ساعت 14:31 توسط ستاره | |

......ایستاده......مینوازم.....از....

 

 

نیگا......ا..ا....ه...

نوشته شده در دوشنبه 1386/09/05ساعت 12:36 توسط ستاره | |

 

 

مصاحبه ........تموم....شد

 

 

......می خوابم......

نوشته شده در شنبه 1386/09/03ساعت 19:23 توسط ستاره | |

 

 

 

پاهایمان را جا نگذاریم.....شهر...شلوغ ست

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 18:27 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin