تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند

سيماب صبحگاهي

از بلند ترين كوهها

فرو مي ريخت

***

« برخيز و خواب را ...

« برخيز و باز روشني آفتاب را ...

وقتي كه بامدادان

مهر سپهر، جلوه گري را،

آغاز مي كند؛

وقتي كه مهر، پلك گرانبار خواب را،

با ناز و با كرشمه ز هم باز مي كند

آنگه ستاره سحري،

- در سپيده دم -

خاموش مي شود

***

آري

من آن ستاره ام، كه فراموش گشته ام

و بي طلوع گرم تو در زندگانيم

خاموش گشته ام .

*******





نوشته شده در یکشنبه 1387/05/13ساعت 22:54 توسط ستاره | |

سلام برو بچ خودم ........چ  ه طوووووووورین........؟؟؟
مام هی میایم ....میریم....

...میپزیم از گرما....
میخونیم........از این روزا.....
نه بابا خواننده نشدم.....

.از این فکرا نکنین.....
اومدم فقط هویجوری بنویسمو برم......
آهان...امروز کلاس موسیقی

خیلی حال داد..اساسی....
........انقدی انرژی گرفتم تا آخر هفته بسمه.....
فقط طاقت ندارم تا هفته ی بد بصبرم..

....منم .....کم طاقت.....
دلیل نبودم اینه که قربونه این مملکت.......
نیست برقا هی پشت هم میره میاد......

.نوساناشم که دیگه نگو.....
از صد تا زلزه م بد تر بودو خسارت زده....
با وجووود محافظ برق.... سیستمم .....

..تعطیل شد رفت.....
مادر بردم داغون شده......

کلی خرج افتاده رو دسته دادشه بنده خدا.....
اونم الان......که خرده به خنس.....
اینم که الان داریم به لطف دومادمونه..

.که خدا به خواهرم ببخشدش..نه بخشیدش

 .....که الان دومادمونه.......
دمش گرم.....بابا .....هوامونو داره ...

.البت..شایدم..... ....خواهرم با ملاقه واستاده
زورکی......از ترسه خواهر فولاد زره ...

.کیسو داده به ما......حالا هر چی...
..اومدم بگم اگه نبودم دل خور نشین....
یه مهربونیم.....گفته بود دلم واسه نقطه ها تنگیده....
اگه به من بود....همش نقطه میزاشتم ...
ولی همه که اعصاب نقطه های کوچولوی منو ندارن...
...خسته میشن....اومدم بگم اسما ی مهربونم......
این روزا مطلبامو واست میفرستمو نظرتو میدی...
..این ذهنه اشفته ........

.ننویسه...و.... نقطه نزاره ..... بهتره......
مگه نه...؟؟؟؟تو بگو.....

اسما خانووووم.....(یه دختری).؟؟؟؟؟
...اگه اسمتو گفتم.....
واسه اینه که غریبه نداریم تو بلاگم .

........بلاگه زهرا......هر کی میادو میره .

....خودیه...خودی....نه بیخودی...

.همین...و....بس...
.میام تا بهدنا.....میام بازم .

..سلام سلام سلام سلام...







نوشته شده در شنبه 1387/05/12ساعت 22:57 توسط ستاره | |

 

 

 





 

گفتي بمان! مي خواستم ، اما نمي شد!

گفتي بخوان! بغض گلويم وا نمي شد!

گفتم که مي ترسم من از ، سِحر نگاهت

گفتي نترس اي خوب من ، اما نمي شد!

مي خواستم ناگفته هايم را بگويم

يا بغض مي آمد سراغم يا نمي شد!

گفتي که تا فردا خداحافظ ، ولي آه

آن شب نمي دانم چرا فردا نمي شد ...






نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 22:32 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin