تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/09/16ساعت 17:10 توسط ستاره | |

 

پروانه ها.....

حق با تو بود


می بایست می خوابیدم


اما چیزی خوابم را آشفته کرده است

 
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته

خوشه زرد گندم چیده ام

 
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان


کاش تنها نبودم


فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها

خوششان نمی آید ؟


کاش تنها نبودی


آن وقت که می تواستیم به این موضوع و

 

 موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند

 
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند

 
می دانی ؟


انگار چرخ فلک سوارم

 
انگار قایقی مرا می برد

 
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و

 
مرا ببخش


ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟


می شنوی ؟


انگار صدای شیون می آید

 
گوش کن


می دانم که هیچ کس نمی توان
د عشق را بنویسد


اما به جای آن

 
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم


گوش کن


یکی بود یکی نبود

 
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه


به جای خواندن آواز ماه خواهر من است


به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن

 
به جای پختن کلوچه شیرین


ساده و اخمو


در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند

 
صدای شیون در اوج است


می شنوی


برای بیان عشق


به نظر شما


کدام را باید خواند ؟


تاریخ یا جغرافی ؟


می دانی ؟


من دلم برای تاریخ می سوزد


برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند

 
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند

 
گوش کن


به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی

 می شود چیزهای دیگر نوشت


حق با تو بود


می بایست می خوابیدم

 
اما مادربزرگ ها گفته اند

 
چشم ها نگهبان دل هایند

 
می دانی ؟


از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم

 سایه وار در گذر است

 
کودک

 
خرگوش


پروانه


و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای

 پروانه ها را بدانم که

 
بی نهایت

 
بار


در نامه ها و شعر ها

 
در شعله ها سوختند

 
تا سند سوختن نویسنده شان باشند

 
پروانه ها

 
آخ


تصور کن


آن ها در اندیشه چیزی مبهم

 
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را

 
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند

 به گلها نزدیک می شوند

 
یادم می اید

 
روزگاری ساده لوحانه


صحرا به صحرا

 
و بهار به بهار

 
دانه دانه بنفشه های وحشی

 را یک دسته می کردم

 
عشق را چگونه می شود نوشت

 
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه

 
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت

 
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است


وگرنه چشمانم را می بستم و به

 آوازی گوش میدادم که در آن دلی

می خواند

 
من تو را


او را


...

..

. 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/09/14ساعت 7:34 توسط ستاره | |

 

این بار آمدم ....با توشه ای به اندازه ی عمری تجربه...این بار آمدم....

 باسبدی از برگهای زردو قرمز...

این جا درختان ......عریان ..... و زمین گرم از سوختن ه برگهاست

....گرم.....داغ ...قرمز..... زرد....

و چشمه ها متولد میشوند...... هم چون من .....از دیروز....

گذشت سالی از عمرم ....دیروز......

نهمین روز از نهمین  ماه سال ....در سکوت دهی ....

که مردمانش ....در آن زمان....

در .....کنار مردگان بودند و......مادرم تنها مرا ....

بوسید در بغل گرفت ....

و نامم را تنها بر من گذاشت.....

دلم تنگ است برای .....دهم .....زادگاهم......

و درختان آن جا مرا صدا میزنند....بیا....

بیا .....

 

بیا....

 

بیا..

 

 

 آغاز من ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/10ساعت 19:43 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin