ستاره های خاموش
با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند
پروانه ها..... حق با تو بود خوشه زرد گندم چیده ام خوششان نمی آید ؟ موضوعات دیگر اینقدر بلند بلند می شود چیزهای دیگر نوشت سایه وار در گذر است پروانه ها را بدانم که به گلها نزدیک می شوند را یک دسته می کردم آوازی گوش میدادم که در آن دلی می خواند .. . این بار آمدم ....با توشه ای به اندازه ی عمری تجربه...این بار آمدم.... باسبدی از برگهای زردو قرمز... این جا درختان ......عریان ..... و زمین گرم از سوختن ه برگهاست ....گرم.....داغ ...قرمز..... زرد.... و چشمه ها متولد میشوند...... هم چون من .....از دیروز.... گذشت سالی از عمرم ....دیروز...... نهمین روز از نهمین ماه سال ....در سکوت دهی .... که مردمانش ....در آن زمان.... در .....کنار مردگان بودند و......مادرم تنها مرا .... بوسید در بغل گرفت .... و نامم را تنها بر من گذاشت..... دلم تنگ است برای .....دهم .....زادگاهم...... و درختان آن جا مرا صدا میزنند....بیا.... بیا ..... بیا.... بیا..
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو ظاقچه رو به رویم شش دسته
با آن گیس های سیاه و روز پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و
بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم و
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت ؟
می شنوی ؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن
می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جای آبیاری گلهای بنفشه
به جای خواندن آواز ماه خواهر من است
به جای علوفه دادن به مادیان ها آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بوته های نیشکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی
برای بیان عشق
کدام را باید خواند ؟
تاریخ یا جغرافی ؟
می دانی ؟
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسلش که در رف ها شکسته اند
گوش کن
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی ؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای
بی نهایت
بار
در نامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه چیزی مبهم
که انعکاس لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگشان می رقصاند
یادم می اید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلت آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به
من تو را
او را

| Design By : Night Skin |





