تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند


* بی *دل*



چو شمع یک مژه واکن ز پرده مست برون آ

                                               بگیر پنبه ز مینا ، قدح  به دست  برون آ


نمرده  چند شوی خشت خاکدان  تعلق ؟

                                         دمی جنون کن وزین دخمه های پست برون آ


جهان رنگ چه دارد بجز غبار فسردن ؟

                                         نیازسنگ کن این شیشه از شکست برون آ


امید یاس وجود و عدم غبار خیال است

                                     از آنچه نیست مخور غم از آنچه هست برون آ


مباش محو کمان خانۀ فریب چو بیدل

                                       خدنگ ناز شکاری، ز قید شست برون آ



 

حالا بریم هوا خوری؟؟؟؟



نوشته شده در سه شنبه 1387/11/29ساعت 17:55 توسط ستاره | |










نوشته شده در شنبه 1387/11/26ساعت 22:1 توسط ستاره | |

 

 

 

 

یک استکان چای تلخ

 

 

 

 

زن نشسته است ...مرد روبروی او . یک استکان چای میان این دو ....

 

 

 

زن:همین جوری که داری چایی ای  رو میخوری

 

بنویس.یواش یواش.سر فرصت.به زنده که نمی نویسی

 

عجله باشه .برای مرده می نویسی.مرده هام بی وقتن.

 

شب و روز و ماه و سال ندارن .یه شب جمعه می فهمن و

 

بس.هول پیری و کوری ندارن که.اسیر خاکن و فارغ از تن

 

لرزه ی دیروز و دی.صد سال ما میشه عینهو یه چشم به

 

هم زدن اونا.اگه چشم به هم بزنن.تو بهشت و جهنمش

 

فرق نداره.پس جایی ات رو بخور و نَم نَم بنویس.

 

گفتن نداره حرفای ما ولی به روح خودش قسم اگه اینم

 

میخوام بگم واسه اینه که یادی ازش کرده باشم.و گرنه

 

سال هاست ما جز با دل خودمون حرف نزدیم.اونم

 

چی؟همه ش چس ناله.حرف دل گیری و دل سوزی.

 

خلاصه ش یا مفت.اونم واسه اینه که یه وقت نپوکیم.و گرنه

 

خودمون میدونیم که زخم چرکیم .باید ما رو برید تا جای

 

دیگه ناسور نشه.دل گیری از روزگاز نیست که بی صفته.دل

 

سوزی از اینه که ما چه خیالا داشتیم تو این روزگار

 

هردمبیل...دِ بخور این چایی رو ...چی بگم که گفتنش بهتر

 

از نگفتنش باشه ؟ واقعیتش ته این دنیا سوراخ بود،چشم

 

مام کور.فیش و فوش می کردیم غافل از این که دنیا با

 

هیشکی نساخته خداوکیلی.مام یکی روش.هول ورمون

 

داشته بود که این  زندگی

 

وفا داره و نداشت.غرض این که ما پتیاره ی روزگاری شدیم

 

که خودش بد جورلکاته ست ...سرد میشه این چایی وسط

 

این حرف و حدیث.گفتم که چس ناله ست حرف ما.قدر و

 

قیمت نداره حتی به اندازه ی این یه استکان چایی تلخ.پس

 

بخورش... وقتی داری می خوریش از قول ما بنویس:((آقایی

 

که شما باشین اون که کرکری می خوندی به خال

 

لبش،کرکاش همه ریخت.اون که هیهات می کرد با

 

دلت،حالا هیهات خودش مونده.بنویس تو حبس روزگار بودی

 

من حبس دل. تو بندیه یه چار دیواری اسمش قبر.من سر

 

گردونِ فلک.بنویس اگه خار نبود این عجوزه که خاطرشو می

 

خواستی واسه این بود که دونه از بومِ خودت وَ می چید

 

...عاشقم بود.

 

می دونی عشق چیه؟...چایی ات رو بخور...بنویس:((مرد

 

بودی تا آخرش.بازم باش و تموم کن مردونگی رو در حق ما.

 

کاری کن این آخره عمری ،سفره ی دلت ور چیده شه از

 

دامن بی خیر ما.جون عزیزت بونه ی دل بستن  به غیر

 

نیست که نه داریم اون رو رو که دل به کس بدیم و بسونیم،

 

نه دیدیم امن تر از خودت واسه ی امونت داریِ دل))...پس

 

تو که نخوردی این چایی رو.بخور.از دهن می افته.بخور و

 

 نم نم بنویس...بنویس:((ای تیزاب که ریختن تو صورت ما

 

فقط روی ما رو نبُرد،دل شمارم از ما کند و برد.اما دل ما رو

 

نبرد.جون خودت دیگه جون نیست این گوشه ی تنهایی

 

 انا الحق بزنیم به نام عزیزت))....زدم براش ها.خیلی زدم...

 

بنویس: ((ما رو سبک کن .این مُهر خاطر خواهی رو از دلِ

 

ما بیخ کَن کُن))....خاطر خواه نبودی،بودی؟نباش.حتی

 

خاطر خواه این یه استکان چایی تلخ.آدم م یافته تو هچل.

 

مُردنم سخت میشه وقت خاطر خواهی...بخور...

 

بنویس: (( جات نرم و گرم با معرفت میون چهار تا دیوار

 

همون قبر.همون جا باش تا قیوم قیامت که نبینی روزگاری

 

شده واویلا))....نارو خوردی تا حالا؟من خیلی

 

خوردم.آخریش همین تیزآبی که ریختن تو صورتمون.....

 

دست بزن داشت خدا بیامرز.شمام دست بزن داری؟ مَردا

 

زیاد این جورین....پس خاطر خواه نبودی تا حالا؟ خاطر

 

خواهی بد چیزیه.صورت ما یکی رفت پای همین خاطر

 

خواهی.عجب روزگاریِ.یکی خاطر خواه ما،ما خاطر خواه

 

یکی دیگه...عوض کنم این چایی رو؟پس بخور...

 

بنویس.:((ما رومون رو به خاطر خواهی تو دادیم،شما دلتو

 

برداشتی رفتی،ولی واویلا،حرفات از این خونه ی دل نرفت.

 

آخه با معرفت ،عزت اون که واویلای ابروهاش بودی یه

 

روزگار،ریخته وسط این قوم نسناس.حالا کاری کن .مِهرت رو

 

از این دل ما بگیر که اگه نگیری تا قیوم قیامت وصله ی

 

خراب این دنیا موندیم به عزیزت قسم.حالیت می شه چی

 

می گم خوش غیرت؟یعنی عزرائیل نم یآد سراغمون.بگو

 

چرا؟چون چشممون سیر نیست از این دنیا.یعنی تا مِهرت

 

هست سَر مُردن نداره این تن لا جون....ای بابا،آب حوض

 

شد این چایی از بس دست دست کردی که.اگه طبع ات ور

 

نمی داره،خجالت نکش.دل چرکین نمی شم به خدا.یه دفه

 

گفتم که ،دیگه حالیم شده دنیا تهش سوراخه...

 

بنویس: (( زخم ناسور این قوم ما بودیم و امثال ما که تیزاب

 

زدن به صورتمون ))...آدم خودش باید بدونه که عمر می کنه

 

واسه چی ،عمر می کنه مه همین حرفارو بفهمه دیگه.

 

غیر اینه بگو غیر اینه.سوراخ دنیا رو برای همین گذوشتن

 

دیگه.گذوشتن بیفتی تهش و خلاص...این چایی نخورده ی

 

تو  برهون.بخور....بنویس: ((عاقب تو اون شد عاقب ما این

 

.اونکه دل می کنه می میره.اون که نمی کنه سگ جون

 

می شه))...بخور این چایی کوفتی رو دِ آخه....

 

بنویس : ((اگه چرخ باز بگرده به روز اولش باز من همون جا

 

وا می سم که تیزآب بزنن تو روم.بس که خاطر تو رو

 

خواستم و هنوزم  می خوام......نوشتی اینارو؟؟؟......

 

حالا دیگه چایی ات رو بخور.))

 

مرد چایی رو می خورد و استفراغ .

 

 

از (نمایشنام ی  کسی نیست همه ی داستان ها را باور کند )

 

نوشته ی :((محمد چرمشیر))





 

 

نوشته شده در جمعه 1387/11/25ساعت 0:4 توسط ستاره | |

 


شب آفریدی   شمع آفریدم


خاک آفریدی   جام آفریدم


بیابانو کوهسارو راه آفریدی


خیابانو گلزارو باغ آفریدم


آنم که از سنگ آیینه سازم


آنم که از  زهر نوشینه سازم 




نوشته شده در سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:9 توسط ستاره | |

سکوت سرد شب تنم را به لرزه می کشاند


و این تلاطم


پیکرم را می جود در اعماق شب


گم می شوی به تندیه رعد


و باز خواهم خندید


حتی به تو که نفرت بار به من می اندیشی


شاید می خندم چون می دانم


خنده ام  بر لب از آن من است


من باید بخندم


من باید خدای خنده ام را


به همه نشان بدهم


خیالی نیست اگر صدای خنده ام را دیگران بشنوند


و بخندند

 

دلمان خوش باد


همین بس مرا


همین بس


همین










نوشته شده در شنبه 1387/11/19ساعت 16:36 توسط ستاره | |



در نگاه معصوم کودکان نگریستن


و  چه بزرگ اند این کودکان


در تب این روزها 




نوشته شده در دوشنبه 1387/11/14ساعت 21:6 توسط ستاره | |


سرگیجه ام را به تو نمی گویم


هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی

تنهایی ام پای خودم،

همین قدر که بدانی خسته ام کافیست!

قبل ترها گفته بودم:

"این روزها مرا تاب نمی آورند

من این روزهای بی حوصله را"








 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 19:6 توسط ستاره | |



مخواه از رخ ماهت نگاه بردارم


مخواه چشم بپوشم ، مخواه بردارم


اگر به یـُمن ِ قدمهای مهربانت نیست


بگو که سجده از این قبله گاه بردارم


مگر بهشت نگاه تو عاشقم بکند


که دست از سر ِ نقد  ِ گناه بردارم


گناه  ِ هرچه دلم بشکند به گردن توست


گناه  ِ هر قدمی اشتباه بردارم


تو قرص ماهی و  من کودکی که می خواهم



به قدر کاسه ای از حوض ِ  ماه بردارم








نوشته شده در شنبه 1387/11/05ساعت 20:39 توسط ستاره | |

آرامم  به خیالی نه فکر میکنم نه به روزهام

 

آرامشی در من نشسته مانند مرگ

 

آرام

 

آرام

 

نه به خنده ای خندان میشوم نه به حرفی ناراحت

 

و به پوچی میرسم وقتی برادر کوچکم می گوید آرزو کن

 

تا دعایم را بخوانم برایت تا اجابت شود

 

و من

 

خالی از آرزویی

 

میگویم آرزویی ندارم

 

برق شادی غمگین میشود در چشمانه شیطانش

 

و سراغ دیگران میرود و باز میگوید : آرزو کن تا بخوانم دعایم را

 

 

آرزو ها

 

 پر

 

من

 

پر

 

زندگی

 

پر

 

کلاغ

 

پر

 

هوا

 

پر

 

 

زمین

 

پر

 

 

لی لی لی لی حوضک

 

لی لی رفت آب بخوره  افتاد تو حوضک

 

کی درش میاره؟

 

کی ؟

 

کی؟

کی؟

 

لی لی جاش خوبه

 

دوست داره تا آخر عمرش همون جا بمونه

 

لی لی

 

لی لی لی لی نونت نبود آبت نبود

 

تو حوض رفتنت چی بود؟

 

.....

....

..

 

لی لی میخواد دور باشه از آدما

 

لی لی می خواد

 

می خواد

 

می خواد

 

می خواست

 

می خواست

 

اما مقدورش نشد

 

نشد

 

نشد

 

نشد

 

 

 

 

 

تموم شد

 

 

 

خودخواه بودن

 

را به من اضافه کنید

 

و دیگر هیچ انتظاری نداشته باشید از این منه من

 

خواه زنده

 

خواه مرده ی زنده

 

خواه مرده

 

 

چه خوب است بی نیازی

 

چه خوب است  بی رحم بودن

 

چه خوب است خود کشی

 

احساس کشی

 

چه خوب است خود را به رگبار بستن

 

چه خوب است 

 

چه خوب است

 

چه خوب است

 

حال فقط عقلم جایش خو ب است و بس

 

 

همین هم مهم بود تا امروز

 

و دیگر هیچ

 

 


 


نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 18:42 توسط ستاره | |



به کجا دارم میرم؟

 

این همه سرما از کجا رسوخ کرد


شعله ها یکی یکی خاموش شدن

 

کجاست ؟

 

کو؟

 

کجارو خط زدم؟

 

که کافر شدم

 

چی رو قلم گرفتم؟

 

که دنیا واسم کمه

 

مگه گذاشتنه کوله بارم و رفتن  ..........

 

 چی بود که الان این طوره حالم؟

 

چرا انقدر سوال دارم و جواب ندارم؟

 

چرا واسه سوالای دیگرانم جواب ندارم؟

این همه سوال که میچرخن و کی جواب میده؟

 

اصلا کسی باید بدونه؟....؟؟؟!!!

 

من چرا خالیم...؟؟؟!!

 

خوابم......؟؟بیدارم......؟؟؟

 

عقلم سر جاشه ؟؟؟...........

 

عقلم................؟؟؟

 

دلم.....؟؟؟؟

 

دلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

باز سیاه شدم......

 

مثه شبه موهام........

 

سردمه

 

..........

 

......

 

.....

 

حوصله ی نقطه هارم ندارم.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 12:57 توسط ستاره | |


چه دعایی کنمت


بهتر از این که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد


نوشته شده در چهارشنبه 1387/11/02ساعت 20:11 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin