تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند



آنچنان مستم كه از مستی رسیدم تا جنون

 

در رگم گویا شراب و مِـی خروشد جای خون

 

محتسب ! امشب رهایم كن اگر نفرین كنم :

 

      آنچنان داغم كه آهم آتش اندازد بَُرون !









 

نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 21:41 توسط ستاره | |


خاك به خاك ... خشكی / چشم به چشم...چشمه

بعض به بعض... نفرین / دست به دست ... دشنه

ماه به ماه ... منحوس / راه به راه ... خندق

آه به آه ... رعیت / شاه به شاه ... ناحق !

سرد به سرد ... احساس / داغ به داغ ... كینه

پشت به پشت ... خنجر / خون به خون ... سینه

زاغ به زاغ ... پرواز / صید به صید ... طاووس

باغ به باغ ... پائیز / خواب به خواب ... كابوس

***

رنگ به رنگ ... حیله !

دوُر به دوُر ... پیله

ابر به ابر ... قحطی

جنگ به جنگ ... گیتی

زُهد به زُهد ... تزویر

پا به پا ... زنجیر

زن به زن ... ابزار

تن به تن ... بازار

مرد به مرد ... خودسوز

روز به روز ... دیروز

***

درد به درد ... بابا / صبر به صبر ... مادر

لب به لب ... خاموش / بال به بال ... پرپر

تیغ به تیغ ... براق / گور به گور ... عُشاق

راه به راه ... جوخه / مست به مست ... شلاق

زار به زار .. عاقل / دار به دار ... عادل

پَست به پَست ... عالِــم / پُست به پُست ... جاهل

دل به دل ... غمـسوز / غم به غم ... سینه

هیچ به هیچ ... حاصل / دست به دست ... پینه

او به او ... دشمن / تو به تو ... بدخوا

من به من ... مغرور / ما به ما ... تنها


****      *             *

ستاره های خاموش

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 11:0 توسط ستاره | |

بسه آزادی رُ با  ، "ز ِ" یِ  زنـجـیر نوشتن !

 

بسه هر حادثه رُ  ، با "د" یِ تقدیر نوشتن !

 

بسه انسانیت ُ ، بدون تعریف نوشتن !

 

بسه تاریخ رُ  با ، " ت " ی تحریف نوشتن !

 

بسه واژه ی خدا رُ  ، با "خ" ی خشم نوشتن!

 

جـای نه گفتن و فریاد ، بازم  چَشم! نوشتن !

 

جـای باید و نباید ، بسه  ای کـاش! نوشتن !

 

بسه خورشید رُ با ، "خ" ی خفـاش نوشتن !

.

.

.

 

حیفـه پروانـه رُ با ، "پ" ی پیلـه بنویسیم !

 

حیفـه احساس رُ با ، "ح" ی حیلـه بنویسیم !

 

مادرُ با "ر" ی زاری ، پدر ُ "ر" ی نداری !

 

ای خـدا باید برامـون الـفبای نـو بیاری !

.

.

.

 

نمیخوام ترانه رُ ، با "ر" ی دربـار بنویسـم !

 

یا کـه اعـتقادمُ ، با "د" ی دینـار بنویسـم !

 

نمیخوام گـناهُ با  ، "ه" ی جـهنـم بنویسـم !

 

آدم و حـوا رُ باز ، جدایِ از هـم بنویسـم !

 

نمیخوام عاشقی ُ ، با "شینِ" شهوت بنویسم !

 

نمیخوام با "د" ی دار ، از عـدالـت بنویسم !

 

نمیخوام دیـنـمُ با ، "د" ی دعـوا بنویسـم !

 

نمیخوام از ترس نمره ، بازم امـلا بنویسـم !

.

.

.

.

من می خوام من و تو رُ مـا بنویسم !

من می خوام قطره رُ دریـا بنویسم !

 

من می خوام دیروزُ فـردا بنویسم !

من میخوام زشتی رُ زیبا بنویسم !

.

.

.

 

 

من میخوام خدا رُ با ،"خ" ی  بخشش بنویسم !

 

من میخوام عشق رُ با ، "شین" نوازش بنویسم !

 

من میخوام مرد و زنُ  ، سهیم و یکسان بنویسم !

 

و گناه ُ با "ه" ی ، رحـیم  و رحمان بنویسم !

 

.

.

.

.

می دونم سخته تو غار از گل و از نـور نوشتن !

 

ولی بسه زندگـی رو با "گ" ی گـور نوشتن !

 


آه از  دنیام ...

نوشته شده در یکشنبه 1388/01/23ساعت 10:26 توسط ستاره | |

نه! نه! نه!
 این هزار مرتبه گفتم: نه !
 دیگر توان نمانده
توانایی
در بند بند من
 از تاب رفته است
 شب با تمام وحشت خود خواب رفته است
و در تمام این شب تاریک
تاریک چون تفاهم من با تو
انسان
 افسانه ی مکرر اندوه و رنج را
 تکرار می کند
 گفتی
 امیدهاست
 در ناامید بودن من
 اما
 این ابر تیره را نم باران نبود و نیست
 این ابر تیره را سر باریدن
انسان به جای آب
 هرمِ سرابِ سوخته می نوشد
گلهای نو شکفته
 این لاله های سرخ
گل نیست
 خون رسته ز خاک است
 باور کن اعتماد
 از قلبهای کال
 بار رحیل بسته
 و مهربانی ما را
 خشم و تنفر افزون
 از یاد برده است
 باورنمی کنی که حس پاک عاطفه در سینه مرده است؟


این بر ما گذشت ..........


 میبینی ؟.....چه کردیم با خود ...؟؟؟خودمان را کجا به هوا سپردیم؟...


در این هوای مسموم.....


دکتر؟ گوشه ی دلم و مغزم ...... سبز شده بو د  ... 

اما حالا برگ ها  همه زردند..خزان بی بهار آیا؟

نوشته شده در شنبه 1388/01/22ساعت 21:13 توسط ستاره | |

هم سن و سال ها همه از او جوان ترند

خوش آب و رنگ تر همه خوش استخوان ترند

گیسوی او سفید و لبهای او کبود

چشمان بی فروغش از این هم خزان ترند

می داند امتحان بزرگی است عاشقی

در عشق کشتگان بلا سخت جان ترند

هر روز باید آینه باشد و بشکند

آیینه های گل زده باری گران ترند

گاهی که اتفاق بیفتد هراس و ابر

دیوارهای خانه از او آسمان ترند

نقل کلام محفل همسایه هاست ، آه

آنها که دایه های از او مهربان ترند

موجی اگر بشورد و مرد آتشین شود

مردم به سازگاری او بدگمان ترند

با این وجود صبر قشنگش شنیدنی است

غم ها هر آنچه بیشتر اما نهان ترند

زن ، سایه بان خستگی یک کبوتر است

غم های مرد شعله ورش بی کران ترند 



 مطمئن بودم....

هستم ....میدانستی هستم....

او که هرگز نبخشید و..

 آدمیان را رها کرد با طناب های نمایش عروسکیش....

تا بازی کنند نقش های این دخترک خود خواه را ....

اگر میتوانی نشانش بده که این بازی طور دیگر هم رقم خواهد خورد ..نشانش بده ....

میدانستی هستم .... و..

میدانستی خواهم بود ....حتی اگر نباشی .... خواهم ماند .... در انتظار .... میدانستی .... میدانستی ....

من با آن دخترک کاری ندارم ...  . .

بزرگ نخواهد شد او ... اما تو می دانستی  چه گذشت بر ما.... تو میدانی ...

تو میدانی ... تو میدانی ..... هستم ...

 

 بنویس .... تو او نشو..



 

نوشته شده در جمعه 1388/01/21ساعت 11:11 توسط ستاره | |



نگاه مرد مسافر به روی ميز افتاد

چه سيبهای قشنگی
حيات نشئه ی تنهايی است
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعنی چه؟
قشنگ يعنی:
تعبير عاشقانه ی اشكال
و عشق تنها عشق ...
ترا به گرمی يك سيب می كند مانوس
و عشق تنها عشق ...
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروی اندوه؟
صدای خالص اكسير می دهد اين نوش ...
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چای می خوردند ...



نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/19ساعت 13:11 توسط ستاره | |

پـــر پــــرواز اگـــــر دادت ، بـــه پـــــرواز آ
تــــو شــاهینــی تــو شهبــازی به ما باز آ

چــــرا چــــون مـــرغک خـــانه زمین گیری
نــگه بـــر اوج و بــالا کـــــن چـــو شهبـاز آ

تــــو خـــامی قــدر وصلــش را نمـی دانی
بـــه هجــــرانت بســـوزاند ، کـــز آغـــــاز آ

شـــــب هجــــران مشـــو نالان مکن زاری
ســـــر انــــدازان تــو چون مستان به آواز آ

گـــــرت سیلــــــی زنــــد رو بــر مگـردانی
چو دف با دست او همخوان شو همساز آ

نـــدایــت مــی دهـــد گــــر همنــوا دیدت
کــــه اینـــک لایقــــی در حلقـــه همـراز آ


تـــو گفتـی ، بی نشانه چون شنید این را

بـــه دل گفتـــــا تحمـــل کـــن بــه اعجاز آ







نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 10:16 توسط ستاره | |


...


سیریم و نمی دانیم
سبزیم و نمی بینیم
تنگ و تاریک است این خط باریک غروب
باز اما تاریک همان تاریک است
ذات یک سفر بی دغدغه... ماتی یک آهنگ زمخت و بی پرده
بار کهنه ای که هنوز بر دوش است
طاق کهنه ای که هنوز به امید مرمت برجاست
باز یک میهمانی در شب
سیب و خرما، خرما و حلوا
شیرین است...
مرگ شیرین است...
تن پوش عرق، این بانگ صبح دمی که اکنون خوابیدست...
که فردا نیز خوابیدست...
باری که هنوز بر دوش است...
زندگی باری که همیشه بر دوش است...
یکدفه خر نشوی خسته شوی...
بار همواره بر دوش است گرچه پایانش حلواست ولی بر دوش است.


...


نگاهی به دنیا کرد و رفت...

به روز تولد خود لعنتی فرستاد و رفت...
همه در ها را بست و رفت...
خنده را برای آخرین بار زمزمه کرد و خشکید...
در طلوع و پایان خویش غوطه خورد و پوسید...
ژاله بود آیا؟ یا باران؟
چه فرق می کند دندان با در؟
گندمی باشی یا ماری در گندمزار؟
چه فرق می کند سنجاقک با سنجاب...
تا ابد بودی و هستی... تا ابد خواهی ماند...
تا ابد این بوده... چه عبث بیهوده
لابدی در کار نیست, هیچ مجرم بیدار نیست هیچ مجرم بی دار نیست
تا ابد این بوده تا ابد همین می باشد...
گندمیم ما... خدامان تا ابد می کارد...


...

...

...


اینم از تک


خورشید درون بستر ش می پوسد

در این شب اختناق جایت خالیست






نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت 8:33 توسط ستاره | |

گاهی تکرار لازمه اینم واسه تکراره قشنگش...


...لب‌های ‌من ‌به‌ خنــده ‌نشســت

روي ‌تـنـهـايـی‌ام‌ پرنـــده ‌نشســت

 

بـاز‌ طــوفــان ‌گــــرفــت ‌ابـراهـيـــم

بـت‌ مـن ‌جـان ‌گـــرفــت ‌ابـراهـيــم

 

بـت‌ مـن‌ رنـگ‌ و ‌بــو ‌نمـی‌خـــواهـد

شبنـم‌است ‌او، ‌وضو ‌نمــی‌خواهـد

 

برگ‌ و ‌بار‌ جهان ‌ز ‌ريشــه‌ی ‌اوست

خون‌پيغمبران‌به‌ شيشــه‌ی ‌اوست

 

هـر ‌طرف ‌نقـش ‌آن‌ پــری رو‌ هست

رو ‌به ‌هر ‌سو‌ كه ‌مي‌كنم‌ او ‌هست

 

مـی‌زنـم‌ هـر‌چـه... ‌در ‌نمی‌شكنــد

بـت ‌مــن ‌را ‌تـبـــر ‌نمـــی‌شـكـنــــد

 

تـو‌ بـتـت ‌از ‌گِـل ‌اسـت ‌ابــراهـيـــم

كار ‌من ‌مشكــل ‌اسـت ‌ابــراهـيــم

 

تو‌ بهارت ‌به‌ ايــن ‌قشنگی ‌نيســت

بت ‌من ‌چون ‌بت‌ تو‌ سنگـی ‌نيست

 

گُـل ‌بـه ‌گـيـسـو ‌نمی‌زنـد ‌بـت ‌تــــو

چـشــم ‌و ‌ابــرو ‌نـمی‌زنـد ‌بـت ‌تــــو

 

 امـتـحــان ‌كـن ‌جـمـــال ‌او‌ ديـــــدن

تـا‌ تـو‌ بـاشـی ‌و ‌بـت‌پـرسـتـيـــــدن

 

خـيــمــه‌ی ‌ســروری ‌مـزن‌ اينجـا

لاف‌ پــيـغــمــبـــری ‌مــزن ‌ايـنـجا

 

آب ‌خــواهــد‌شـــد ‌آهـــن ‌تبــــرت

خون ‌می‌افتد ‌به‌ عشوه ‌در ‌جگرت

 

غنچـه ‌را‌ بنـده‌ مـی‌كنـد ‌بت‌ مـــن

مثل‌ گُل‌ خنده ‌می‌كنــد ‌بت ‌مـــن

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 18:54 توسط ستاره | |

 


از زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریم


نه طاقت خاموشی نه میل سخن داریم


آوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیم


هنگامه حیرانی است خود را به كه بسپاریم


تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما


یك عمر نمی‌دیدیم در خویش چه‌ها داریم


دردا كه هدر دادیم آن ذات گرامی را


تیغیم و نمی‌بریم، ابریــم و نمی‌باریم


ما خویش ندانستیم بیداریمان از خواب


گفتند كه بیدارید، گفتیم كه بیداریم


دوران شكوه باد از خاطرمان رفته‌است


امروز كه سد بسته‌است خشكیده و بی‌باریم


من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

    امید رهایی نیست وقتی همه دیواریم







نوشته شده در جمعه 1388/01/14ساعت 18:35 توسط ستاره | |

 

 

سلام من اومدم

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/01/12ساعت 15:29 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin