تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند



هزار اسب.. در نگاهت چهار نعل می تازند


صد دیو.. در سکوتت تنوره می کشند


ده آتشفشان.. در وجودت خشم می گیرند


و دختری تنها


آنجا نشسته است


در میان باور و انکار... ... ... ...





اوهو...

طی تحقیقات به دست رسیده با خبر شدم امروز...

یه نفری سرکی به ما زده در رفته ...

حالا کی؟؟؟؟ نمیگم بمونید تو خماریش ...

هاه هاه هاه

و باز طی خبر های ارسالی با خبر شدیم که ...

این  یواشکی جان ما ....

این وبلاگو بی نظر گذوشتونده فرار کرده.. ..معلوم نی کجا.....

آه آهای ههای .... با توام آهای یواشکی جان من... کجا ور پریدی رفتی ....

خودشو نشون بده یا اینکه .....خودم مینشونمت.....

آها....

خوش داشتیم بگیم یه نفری یواشکی امده و سریده و رفته ...

هاه هاه چه حال میده...... میدونید؟

خیلی حال میده اینکه ما میدونیمو شما نمیدونید....

این حس خباثتم گلیده و ...

خوش دارم ب اذیتمتون ....(عمرا بتونید این ادبیات ودرست تلفظ کنید) ...

برید یاد بیگیرید اگه به مشکل بر خوردید ... هی هی هی

آها یه حرکت تازه ... و اما به قول استاد گرامی تجسمی (ما چاکریم اوسا) طی یک

عمل انتهاری نمیدونم دیکته ش درسته یا نه حالا هر چی مهم نی...

طی یک عمل (   ...ری)   میخواهم از این به بهد بهترین نظر اون پست رو توی آپ

بهدی بگذارممممممم... موافقت و مخالفتتونم مهم نیست ... میزارم دوست دارم ..

این هم یه تغییر ببینم  کی زرنگه .... های های های .. برید حالشو ببرید ....

هی بگید این محمود جان بده ...مخلصیم دکتر...(؟)

این همه جای تغییر واسمون

گذاشته ... بنده خدا ... آخی نازی.....






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 20:42 توسط ستاره | |

 

 

 

 

[فیلم دوبلاسیون شده در حال پخش از سینمای خانگی]

- هی جک. آب هویج مهمون من.
{میرن آب هویچ بخورن}

[دیالوگ پیش آمده ضمن پخش فیلم دوبلاسیون شده]

- مامان… این خارجی‌ها چرا آب‌هویچاشون قرمزه؟

 

هی جک میگم این آب هویجه .....حالیته ؟؟؟ اوهوی بچه با تو ام بودما آب هویچه...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 22:34 توسط ستاره | |








نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت 9:30 توسط ستاره | |

 

 

 

 

عشق و ديوانگي

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور

بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و

کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک،،،

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم

می گذارم!!!از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند که او چشم بگذارد،،،
دیوانگی جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن،

یک،،،دو،،،سه،،،

همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان

شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد،هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود

مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود،،،

هفتاد و نه،،،هشتاد،،،هشتاد و یک،،،

همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،چون که

همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید،،،

نود و پنج،،،نود و شش،،،نود و هفت،،،

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

دیوانگی فریاد زد : دارم می آیم،

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود،زیرا تـنبلی تـنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود،لطافت که به شاخ

ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،دروغ را ته دریاچه،هوس را مرکز زمین،خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد بجز

عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما" باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.دیوانگی

شاخه ای چنگک ماننده را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،دوباره و دوباره،،،تا اینکه با

صدای ناله ای متوقف شد،عشق از پشت بوته های گل بیرون آمد،با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از

میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

دیوانگی گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی

می توانی راهنمای من باشی،،،

 

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او،،،

 

 

   مواظب باشیم

 

 




نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 19:50 توسط ستاره | |


 

 

و چه کودکانه نظاره گر اعتراضها و قضاوتها شدم!!!

و باز هم سکوت جانشين آوازهای کودکانه شد

نخواستند درک کنند ، اگر چشممان خطوط نگاشته شده بر روی کاغذ را نديد، شايد قلم دستمان

از نوشته های ما دلگير است....

 

 

 

 

 

 






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 22:17 توسط ستاره | |

 

 

کدوم و باید خوند؟

تاریخ یا جغرافی؟

دلم برای تاریخ میسوزه

برای نسل ببرهاش که منقرض شدن...

برای اسبهاش که اخته مردند..

برای کوهاش که الان محو شدن و به جاشون

به پای کرتهای توت فرنگی

کود شیمیایی می پاشن..!

 

- کوری؟

- کورم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 15:18 توسط ستاره | |




  تو نمی دانی

وقتی گلوله ها آواز می خوانند

قلب ها چگونه گل می دهند

مرگ چگونه می وزد ،

و السالوادر چگونه گریه می کند .

تو نمی دانی

وقتی گرسنگی می تازد

چگونه خواهران

گل های زخمی آوازهایشان را

تقدیمِ سربازان می کنند

تا برادران سوارِ اسب های شب

از آغوش مخفیگاه های لو رفته ،

به بادهای در به دری بپیوندند .

و چگونه کودکان زنا زاده

تشنه اند به خون پدرانشان ،

تو نمی دانی

چگونه خدا را تیرباران می کنند

تا شیطان ها را بترسانند .

چگونه گل ها را گردن می زنند

و کبوتران را داغ .

چگونه خونِ نفت

در رگِ جوی هایِ طمع دَلَمه می بندد .

چگونه درختان دار می شوند

و دست ها تازیانه .

و ایران چگونه

  تکه تکه می شود

زیرِ ساطورِ وحشت .      

 

 

دوستای عزیز به این بلاگ یه سری بزنین  تازه متولد شده

http://daryacheh1224.blogfa.com/

 




       

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 18:20 توسط ستاره | |

.....***روزهاست که خیابانها سکوت کرده اند

 

و کوچه های تاریک هم راه عبوری برایم نگذاشته اند

 

شهر در زیر روسری ام

 

پنهان شده است

 

و قدمهایم برای بالا رفتن از خودم دیگر توانی ندارند

 

خسته ام از مهربانی های همیشگی ام

 

از دلواپسی های بی بهانه ام

 

از سکوت های هر روزه ام

 

خسته ام

 

از درون مرا یابنده ای نیست

 

کاش فریادهای زنانه ام

به گوش کسی می رسید…..***

 





نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 18:49 توسط ستاره | |

 





چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست؟؟؟


دوره ي ارزانيست

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

آبرو قيمت يك تكه نان

و چه تخفيف بزرگي خورده است .... قيمت هر انسان






ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
 
ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را


ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را


ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را


ببین احاطه کرده است “عدد” فکر خلق را




نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 18:27 توسط ستاره | |



«مرا

  

به جشن تولد

  

فراخوانده بودند

  

چرا

 

  سر از مجلس ختم

   

درآورده ام »





«خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

  

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

  

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

   

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

   

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین

  

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»






نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 21:9 توسط ستاره | |


عقاید نوکانتی ...از آن من


شقایق نرماندی ...از آن تو


حلاوت و بی‌صبری ...از آن من


عشق پانزده سانتی ...از آن تو


ماکارونی، تمبر هندی ...از آن ما


خیابان شهید قندی ...از آن ما


قبری که بهش می‌خندی ...از آن ما


ذکاوت و رندی ...از آن ما


ز سفره چه می‌جویی


حاتم من با خودت چه می‌گویی


خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی


ماتم من بابا تو چه پر رویی


خاتم من


اسبتو کجا می‌بندی


بوبوی من به چی تو دل می‌خندی


کوبوی من آقا به مویی بندی


سرور من خانوم به چی پابندی


شربر من


کوکوی دو شب مانده... از آن ما


کپی پدر خوانده... از آن ما


خلقت ناخوانده... از آن ما


کپی پدر خوانده ...از آن ما


دولت شرمنده ...از آن ما


کلفتی پرونده ...از آن ما


ملی‌پوش بازنده ...از آن ما


دولت شرمنده ا...ز آن ما


انتخاب سازنده ...از آن ما


شاید که آینده... از آن ما


حلاوت و بی صبری... از آن من


هر چی تو دلت خواندی ...از آن تو







نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 19:44 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin