تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند


اینجا هیچ صدایی نمی آید


بخواب آرام ، عروسک کوچک من




/* /*]]>*/  


و همه ی حیوانات به جز انسان  می دانند

که هدف اصلی زندگی لذت بردن از آن است.............


.  به نظرتون ما خوب میشیم؟...

جوابشو خودم میگم...... اوره  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:30 توسط ستاره | |







باز هم نظر منتخب ...اصلا حس رقابت ندارن ازتون نا امید شدم ..


***....سلامی به گرمی خورشید سوزان تابستان

 

سلامی به سنگینی یک مشت برف سپید سرما

 

یاد آن روزان یاد دیروزان

 

که بودیم و بودیم و هستیم...

 

و هستیم...

 

ما سلام چشمک های بی صدای خجالتی هستیم

 

ما پیام درد و شادی های بی نوای اجباری هستیم

 

ما نوای بی پایان کلمه موفقیت خواهیم بود

 

ما جزای این خدای بی صدای بی همتا خواهیم بود

 

ما توان صد اسب و برق و قطار هستیم

 

ما همان بودیم که شاه زمان را کیش دادیم

 

ما همانیم که عقرب بیان را نیش دادیم

 

ما مزد بودن خویش را از پیش دادیم

 

ما ترس را فرو بردیم در لجنهای خشونت

 

ما خشم را اهدا کردیم بر مرثیه های وجودت

 

ما مشتی بودیم که کوبیده نشدیم

 

ما موجی بودیم که صعود نکردیم

 

ما اوجی بودیم که افول کردیم

 

ما مرگی بودیم که روح نگرفتیم...

 

اما الان چه؟

 

باز خواهیم آمد و بر خواهیم گشت...

 

داد خواهیم خواست و جان خواهیم گرفت...

 

مال خواهیم برد و طاق خواهیم زد...

 

درد خواهیم داد و عشق خواهیم گرفت...

 

ما همین هستیم و همین همیشه پیروز است...

 

تنها خواهیم ماند و همینمان بس است...

 

بودن بودن بودن...***

 

***نویسنده : (صدای آشنا) ***

 

یاد بگیرید که قدرت رقابت داشته باشید ...

 

باز هم فستیوال نظر منتخب بر قراره

 

*****

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می د‌هی؟

می‌شود وقتی می‌نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن 

جا نگذاری مراروی میز !

از دلتنگیت می‌میرم .

وقتی نيستی

می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر.

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بيایی؟

خنده‌های تو

کودکی‌ام را به من می‌بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست‌های تو

اعتمادی که به انسان دارم!

چقدر از نداشتنت می‌ترسم...


*....نوسنده:ستاره.....*

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 16:53 توسط ستاره | |



آنقدر زیر باران توی حیاط دانشگاه ایستاد که همه مثل دیوانه‌ها نگاهش

می‌کردند، شاید آنها نمی‌دانستند تنها دلیلی که باعث می‌شود زندگی به

زنده بودنش بیارزد دیوانگی‌ست


****

وقتی به انتهایِ امتدادِ دستِ دراز شده‌ی استادش که بیرون کلاس را نشان میداد، رسید،

ایستاد وگفت: نپذیرفتن خدا نیازی به توانایی انکارش ندارد


****





 این مسابقه ی نظر منتخب همچنان پابرجاست دوستان .... هر چند جز

چند نفر همتون تنبلیتون رو ثابت

کردین...




نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 21:43 توسط ستاره | |


این هم از (نظر )منتخب این هفته ..... 




تنهای تنها

باز هم بی صدا

تمام ابزار تنم در این یک نگاه می لرزد

و تمام گفتارم با فکرم هم آغوش می رقصد

و کلامی نیست

هیچ تمامی نیست

می آید عذاب می بارد

یا شاید خدا هم می خوابد

خنده ای نیست همان یکذره لبخندم محو شد

بدان تابوت رفتنم دیگر در حیاط خانه سنگ شد

مزن بر تنم چوب بی غیرتی

آخر همان یکدانه رشته اعصاب دیگر منگ شد

مزن دیگر مگر گریه ام آسمان را نلرزانده؟

مبر دیگر مگر بازم ز من جز ماتمی مانده؟

الهی آخر سکوتت تو را همگانی می کند

اگر صدا داشتی دیگر همه می فهمیدند که کجا هستی...

دیگر نمی گفتند همه جای جهان بین ما هستی...

از اول آخرش گفتم

باز می گویم...

که تنهای تنها بی صدا اینجا

که این پست پایین بلند بالا

که این بازی های امروز و دیروز و شاید باز فردا

که این بی خود مشت بر درهای بسته کوفتن ها

که بازم مست در پی معجزه نشستن ها

دانه ی گندمی بود و کاشتیم

فردا همان فرداست باز همین می کاریم   ...

 

 (نویسنده : صدای آشنا)

 اینم جایزه ش از طرف ستاره خاموش



(عکس از :خودم)



نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 20:17 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin