تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند





پوستش کنده شد

دوباره

مهم نیست

دوباره پوست می اندازد



من نان را با پوست می خورم

بی هسته
و کاش هسته ای داشت

هسته ای که می شد در زمین کاشت
و درخت نان سبز می شد


اینچنین
دیگر کسی پوستش کنده نمی شد



همه در خانه...


.

..
نان داشتند


نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:36 توسط ستاره | |



تن هاي تنها

آن تن ها ي تنها
مي تپند


آن تن ها ي تنهايي كه

در طلب تن ها ي تنهاي دگر

براي ترك تنهايشان

مي تپند


و آن تن ها

در تنور تقاضاي داشتن تن هاي دگر

تنهايي را

در تن

مي پزند


آه ...


تنها يي هاي تن ها ي ما


و تماميه توهايي كه تنها يك تن دارند

و تماميه توهايي كه بر تني تنها، تمنا دارند


تن هايي اند كه بر تن هاي دگر، تمايل دارند



تا


تنها نمانند

..

و تنها

.

براي اينست


كه تن ها


تن دارند

..




نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 21:17 توسط ستاره | |






با این که در وجود ما هست حنجره

ديگر سرودي نيست

بيرون پنجره .

يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها

مي ريخت اشك عشق

             بيرون پنجره .

تا دور دست دور

ظلم است و جور و زور

اين روزهاي شب

            بيرون پنجره .

اميد نبسته ام ، كه آفتاب من

تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور

                         بيرون پنجره .

بيرون پنجره ، اندوه ديگري

مانده است در كمين

و نيست آشنا

در كوچه جز همين

        بيرون پنجره .

فرياد مي كشد ، ديوار روبرو

از اين سكون ، ولي

كو كس كه بشنود

فرياد كوچه را

   بيرون پنجره .

باز است پنجره

مي بندمش دگر

مي ترسم از شبه

          بيرون پنجره .








نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:56 توسط ستاره | |



امشب ...

ساقه ی ظلمت را ...

      داخل واژه ی صبح ...

 تجربه خواهم کرد!

 

در مساحت لجاجت ضرب خواهم شد،

            و نبض گل را،در موسیقی ابدیت، اندازه خواهم گرفت،...

            حیرت را در آفتاب می سوزانم،...

   و حقیقت را، در نزدیکی برکه ی خوشبختی صدا می زنم!

 

شفافیت زندگی،

         و حجم تنهایی را، با ستاره های سوخته قسمت می کنم!

                        و ترنم خیس گمشده ای را، ادراک.

 

بیدار تر از همیشه ، به دنبال انعکاس روشنی می گردم.

           و بر خطای امروز، سرپوشی از تجربه می گذارم!

 

                                         لحظه ها را به بند می کشم!

                                         و  در آغاز چون رگ هستی، جریان می یابم.

 

اندک فرصتی در اختیار دارم ...

از نردبان لذت بالا می روم ...

و ریشه ی هوس را می سوزانم!

               تا شاید نهفته آوای هستیم، زیبا تر از همیشه ،

                                                             شروع به نواختن کند....


 





نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 17:57 توسط ستاره | |





در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست








نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 16:28 توسط ستاره | |

* *

خوب...

روزها دارند می روند...

۲ تا موی سفید جدید، روی سرم مشغول

کشف جهان می شوند...

من هنوز جهان را کشف نکرده ام... هنوز قرار ندارم…

 

* * * * *

 

تو را به سرخ به آبی

تو را به پاکی و رادی

تو را به آزادی

به سبزدشت جهان گرگ باش

بره مباش

تو را به عشق

به آبی

به گیسوان شب و دم سپیده شادی

عروس باش

عروسک مباش

 

انگار رنگ هایم رنگ پریده میشوند این روزها ...

 

* *







نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 21:27 توسط ستاره | |




بوی شهریور می آید ..


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور که می آید ،


مثل هوای تازه می ماند برایت .


مثل ماسک اکسیژن


بعد از عبور از یک خلاء .


روحت سبک خواهد شد .


چشمانت برق خواهد زد .


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور می آید ..

 




 این روزها  نداشتن داشته هایم تکرار می شوند


 و این تکرار ها زمان را متوقف می کنند


انگار...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 19:29 توسط ستاره | |

 

 

 

پرتوی بی پیرهنم ،جان رها کرده تنم

 

تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا





نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 18:11 توسط ستاره | |

 

امروز با تو قهر می کنم!

با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری!

بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم.

بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم!

دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد.

امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که

نداری...




داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 



نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 21:5 توسط ستاره | |



مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری.

خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟

من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام.

از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.

مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم.

در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها.

و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم.

حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.

اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند

و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد،

نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...

باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند.

تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است.

قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند.

ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است.

هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد.

او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز.

فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...



گنجشک لالا، سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب بالا

 

گلدون خوابید مثل همیشه

قورباغه ساکت، خوابیده بیشه

 

جنگل لا لا لا لا

برکه لا لا لا لا




نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 8:51 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin