تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند




حرفی به من بزن


آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟


حرفی به من بزن...

                        


***********


شمعی پشت پنجره من می سوزد


که دل را نگران آمدنت کرده است

هر چند تو هیچ شتابی برای آمدن نداری

           

                   هیچ شتابی برای آمدن نداری***

                                                         

                                                                * * * *      هیچ     * * * *







نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 13:47 توسط ستاره | |




من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 






نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 13:14 توسط ستاره | |



تن هاي تنها

آن تن ها ي تنها
مي تپند


آن تن ها ي تنهايي كه

در طلب تن ها ي تنهاي دگر

براي ترك تنهايشان

مي تپند


و آن تن ها

در تنور تقاضاي داشتن تن هاي دگر

تنهايي را

در تن

مي پزند


آه ...


تنها يي هاي تن ها ي ما


و تماميه توهايي كه تنها يك تن دارند

و تماميه توهايي كه بر تني تنها، تمنا دارند


تن هايي اند كه بر تن هاي دگر، تمايل دارند



تا


تنها نمانند

..

و تنها

.

براي اينست


كه تن ها


تن دارند

..




نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 21:17 توسط ستاره | |






با این که در وجود ما هست حنجره

ديگر سرودي نيست

بيرون پنجره .

يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها

مي ريخت اشك عشق

             بيرون پنجره .

تا دور دست دور

ظلم است و جور و زور

اين روزهاي شب

            بيرون پنجره .

اميد نبسته ام ، كه آفتاب من

تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور

                         بيرون پنجره .

بيرون پنجره ، اندوه ديگري

مانده است در كمين

و نيست آشنا

در كوچه جز همين

        بيرون پنجره .

فرياد مي كشد ، ديوار روبرو

از اين سكون ، ولي

كو كس كه بشنود

فرياد كوچه را

   بيرون پنجره .

باز است پنجره

مي بندمش دگر

مي ترسم از شبه

          بيرون پنجره .








نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:56 توسط ستاره | |



امشب ...

ساقه ی ظلمت را ...

      داخل واژه ی صبح ...

 تجربه خواهم کرد!

 

در مساحت لجاجت ضرب خواهم شد،

            و نبض گل را،در موسیقی ابدیت، اندازه خواهم گرفت،...

            حیرت را در آفتاب می سوزانم،...

   و حقیقت را، در نزدیکی برکه ی خوشبختی صدا می زنم!

 

شفافیت زندگی،

         و حجم تنهایی را، با ستاره های سوخته قسمت می کنم!

                        و ترنم خیس گمشده ای را، ادراک.

 

بیدار تر از همیشه ، به دنبال انعکاس روشنی می گردم.

           و بر خطای امروز، سرپوشی از تجربه می گذارم!

 

                                         لحظه ها را به بند می کشم!

                                         و  در آغاز چون رگ هستی، جریان می یابم.

 

اندک فرصتی در اختیار دارم ...

از نردبان لذت بالا می روم ...

و ریشه ی هوس را می سوزانم!

               تا شاید نهفته آوای هستیم، زیبا تر از همیشه ،

                                                             شروع به نواختن کند....


 





نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 17:57 توسط ستاره | |





در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست








نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 16:28 توسط ستاره | |

 

 

 

پرتوی بی پیرهنم ،جان رها کرده تنم

 

تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا





نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 18:11 توسط ستاره | |

 

امروز با تو قهر می کنم!

با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری!

بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم.

بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم!

دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد.

امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که

نداری...




داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 



نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 21:5 توسط ستاره | |


اینجا هیچ صدایی نمی آید


بخواب آرام ، عروسک کوچک من




/* /*]]>*/  


و همه ی حیوانات به جز انسان  می دانند

که هدف اصلی زندگی لذت بردن از آن است.............


.  به نظرتون ما خوب میشیم؟...

جوابشو خودم میگم...... اوره  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:30 توسط ستاره | |







باز هم نظر منتخب ...اصلا حس رقابت ندارن ازتون نا امید شدم ..


***....سلامی به گرمی خورشید سوزان تابستان

 

سلامی به سنگینی یک مشت برف سپید سرما

 

یاد آن روزان یاد دیروزان

 

که بودیم و بودیم و هستیم...

 

و هستیم...

 

ما سلام چشمک های بی صدای خجالتی هستیم

 

ما پیام درد و شادی های بی نوای اجباری هستیم

 

ما نوای بی پایان کلمه موفقیت خواهیم بود

 

ما جزای این خدای بی صدای بی همتا خواهیم بود

 

ما توان صد اسب و برق و قطار هستیم

 

ما همان بودیم که شاه زمان را کیش دادیم

 

ما همانیم که عقرب بیان را نیش دادیم

 

ما مزد بودن خویش را از پیش دادیم

 

ما ترس را فرو بردیم در لجنهای خشونت

 

ما خشم را اهدا کردیم بر مرثیه های وجودت

 

ما مشتی بودیم که کوبیده نشدیم

 

ما موجی بودیم که صعود نکردیم

 

ما اوجی بودیم که افول کردیم

 

ما مرگی بودیم که روح نگرفتیم...

 

اما الان چه؟

 

باز خواهیم آمد و بر خواهیم گشت...

 

داد خواهیم خواست و جان خواهیم گرفت...

 

مال خواهیم برد و طاق خواهیم زد...

 

درد خواهیم داد و عشق خواهیم گرفت...

 

ما همین هستیم و همین همیشه پیروز است...

 

تنها خواهیم ماند و همینمان بس است...

 

بودن بودن بودن...***

 

***نویسنده : (صدای آشنا) ***

 

یاد بگیرید که قدرت رقابت داشته باشید ...

 

باز هم فستیوال نظر منتخب بر قراره

 

*****

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می د‌هی؟

می‌شود وقتی می‌نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن 

جا نگذاری مراروی میز !

از دلتنگیت می‌میرم .

وقتی نيستی

می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر.

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بيایی؟

خنده‌های تو

کودکی‌ام را به من می‌بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست‌های تو

اعتمادی که به انسان دارم!

چقدر از نداشتنت می‌ترسم...


*....نوسنده:ستاره.....*

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 16:53 توسط ستاره | |

 

 

کدوم و باید خوند؟

تاریخ یا جغرافی؟

دلم برای تاریخ میسوزه

برای نسل ببرهاش که منقرض شدن...

برای اسبهاش که اخته مردند..

برای کوهاش که الان محو شدن و به جاشون

به پای کرتهای توت فرنگی

کود شیمیایی می پاشن..!

 

- کوری؟

- کورم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 15:18 توسط ستاره | |




  تو نمی دانی

وقتی گلوله ها آواز می خوانند

قلب ها چگونه گل می دهند

مرگ چگونه می وزد ،

و السالوادر چگونه گریه می کند .

تو نمی دانی

وقتی گرسنگی می تازد

چگونه خواهران

گل های زخمی آوازهایشان را

تقدیمِ سربازان می کنند

تا برادران سوارِ اسب های شب

از آغوش مخفیگاه های لو رفته ،

به بادهای در به دری بپیوندند .

و چگونه کودکان زنا زاده

تشنه اند به خون پدرانشان ،

تو نمی دانی

چگونه خدا را تیرباران می کنند

تا شیطان ها را بترسانند .

چگونه گل ها را گردن می زنند

و کبوتران را داغ .

چگونه خونِ نفت

در رگِ جوی هایِ طمع دَلَمه می بندد .

چگونه درختان دار می شوند

و دست ها تازیانه .

و ایران چگونه

  تکه تکه می شود

زیرِ ساطورِ وحشت .      

 

 

دوستای عزیز به این بلاگ یه سری بزنین  تازه متولد شده

http://daryacheh1224.blogfa.com/

 




       

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 18:20 توسط ستاره | |

.....***روزهاست که خیابانها سکوت کرده اند

 

و کوچه های تاریک هم راه عبوری برایم نگذاشته اند

 

شهر در زیر روسری ام

 

پنهان شده است

 

و قدمهایم برای بالا رفتن از خودم دیگر توانی ندارند

 

خسته ام از مهربانی های همیشگی ام

 

از دلواپسی های بی بهانه ام

 

از سکوت های هر روزه ام

 

خسته ام

 

از درون مرا یابنده ای نیست

 

کاش فریادهای زنانه ام

به گوش کسی می رسید…..***

 





نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 18:49 توسط ستاره | |

 





چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست؟؟؟


دوره ي ارزانيست

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

آبرو قيمت يك تكه نان

و چه تخفيف بزرگي خورده است .... قيمت هر انسان






ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
 
ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را


ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را


ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را


ببین احاطه کرده است “عدد” فکر خلق را




نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 18:27 توسط ستاره | |



«مرا

  

به جشن تولد

  

فراخوانده بودند

  

چرا

 

  سر از مجلس ختم

   

درآورده ام »





«خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

  

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

  

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

   

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

   

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین

  

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»






نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 21:9 توسط ستاره | |


عقاید نوکانتی ...از آن من


شقایق نرماندی ...از آن تو


حلاوت و بی‌صبری ...از آن من


عشق پانزده سانتی ...از آن تو


ماکارونی، تمبر هندی ...از آن ما


خیابان شهید قندی ...از آن ما


قبری که بهش می‌خندی ...از آن ما


ذکاوت و رندی ...از آن ما


ز سفره چه می‌جویی


حاتم من با خودت چه می‌گویی


خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی


ماتم من بابا تو چه پر رویی


خاتم من


اسبتو کجا می‌بندی


بوبوی من به چی تو دل می‌خندی


کوبوی من آقا به مویی بندی


سرور من خانوم به چی پابندی


شربر من


کوکوی دو شب مانده... از آن ما


کپی پدر خوانده... از آن ما


خلقت ناخوانده... از آن ما


کپی پدر خوانده ...از آن ما


دولت شرمنده ...از آن ما


کلفتی پرونده ...از آن ما


ملی‌پوش بازنده ...از آن ما


دولت شرمنده ا...ز آن ما


انتخاب سازنده ...از آن ما


شاید که آینده... از آن ما


حلاوت و بی صبری... از آن من


هر چی تو دلت خواندی ...از آن تو







نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 19:44 توسط ستاره | |


در سکوت روزهای روبرو که می‌روی رفیق من!

یک ترانه با خودت ببر
                     
                        یک سلام
                           
یک مداد به رنگ .......؟!؟؟!؟!؟!؟









 
نوشته شده در جمعه 1388/03/29ساعت 16:5 توسط ستاره | |

زمین..؟ گمنامم...

 



نام خود را مي جويم


  بر تمامي سنگ ها

 

گريه ي تمام زنان زمين

  

گويي مادران من اند





**ما زنده به آنیم که آرام نگیریم


موجیم که خاموشی ما عدم ماست**





نوشته شده در دوشنبه 1388/03/25ساعت 20:31 توسط ستاره | |






داستان غم انگیز زندگی


این نیست که انسان ها فنا می شوند‌‌‌‌٬


داستان غم انگیز زندگی این است که  انسان ها


از دوست داشتن دست برمی دارند...


------------- نام خود را مي جويم

                          بر تمامي سنگ ها

گريه ي تمام زنان زمين

                              گويي مادران من اند.........






نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 20:51 توسط ستاره | |



زيبا ترين سرما خورده ی جهان

 


هنوز درست بر نگشته بودم

كه كلاهت كار دستم داد


و شال گردنت


كه از گدازه هاي جا مانده ي اولين روز جهان بود


در ميان ِ ميداني


كه همه ی آن تو بودي


چون چوب هاي نيم سوخته


پا بر نشاني ِ همه ي هرگزها


دود ِ هميشه ي دلم شد
.

صبح آن روز


تو سرما خورده بودي


و رنگ همه ي درخت ها پريده شد


و يا رنگ همه ي درخت ها پريده بود


چون تو سرما خورده بودي


و اصلاُ


اي من ِ در من


مگر چه فرق مي كند


كه من از تب لرزيده باشم


و يا از سرما


و يا از پلك تو


كه سر بر شانه ي نيمي از خواب


چون شراب ِ هفت ساله می سوزد


اصلاُ چه فرق مي كند


كه تو


به برگها وزيده باشي


يا صفي از درخت هاي پريده رنگ


سرد ِ سرد


سر بر در خانه ى شما سائيده باشند.


نيستي

 اما مي شنوي

كه تنها گريه ي دل است


كه بي طعم گونه مي گذرد


و نا نوشته مي ماند


تا از تعبير ساده ي هق هق ِ دختران ِ دبيرستاني بگذرد


و چون سرني


در خاموشي ِ خويش


سر بر بي صدايي ترانه ها بميرد .


آه اي عقل سرما زده


در بوران ِ بي آغازي كه


در كف پاهاي من


پيش از ازل تير مي كشيدي
!

آخرجنون مرا


با آفتاب كدام صحرا رصد كرده اند


كه سرما و تب تواًَمان


از تاول پاهايم


دست نمي كشد
؟!


و شعله ي آن شال


چنان زردشتي مي سوزد


كه این ورد دا ئم


مثل بوسه اي دزدانه


از لبانم پاك نمي شود.


زيباترين سرما خورده جهان !


به جان تو


كه جز اين قمار و اين سيگار ماسيده بر لب


همه چيز را باخته ام


و در كوچه هاي قونيه وُ خرقان

 و يا بسطام

گيج تر خاك و باد


در حيرتي كه هيچ است و همه چيز


دست در دست خار و خس


با ياد گلي روئيده در نا كجا


باز رقصم گرفته است !
نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 15:54 توسط ستاره | |


من طبیبا! زتو برخویش خبردار ترم

که مرا سوز فراقست وتو گویی که تب است







نوشته شده در چهارشنبه 1388/03/13ساعت 20:45 توسط ستاره | |




گفت صدایی که : شها ! چهره گشودی که : منم


گفت که : صاحب‏قدحا !  باده فزودی که : منم


گفت که : شیرین نگها ! چله شکستی که : ببین


گفت که : خورشید و مها ! بوسه ربودی که : منم


ای همه من ! خسته شدم ، بس که فروبسته شدم

چیست فرازی که تویی؟ چیست فرودی که منم؟

(در ملاء ِ خاص ِ تو وُ ... بسته به انفاس ِ توُ...

در عدمستان ِ پر از ...نیمه وجودی که منم :

نزد ِ تو ، نازک‏کمرا ! هر که بدی گفت مرا...

هستم و لیکن بتراز ...آنچه شنودی که منم :

باغ ِ نرقصیده منم . مست ِ نچرخیده منم .

کارِ دلت را چه زیان ...دارد سودی که منم؟

هی گله کردی که : برو . دل یله کردی که : برو .

رفتم و دیدم که تویی ...بر لب ِ رودی که منم

مرده و میرنده نیَم . مرگ‏پذیرنده نیَم .

هیچ تو اندیشه کنی ...ز آتش و دودی که منم؟)


پیش ِ نگاهم بنشین . گرد و غبارم بنشان .

یکسره کن کار ِ همین ...بود و نبودی که منم






نوشته شده در جمعه 1388/03/01ساعت 18:0 توسط ستاره | |



سراغ از ما نمی گیری،دگر در خواب و بیداری


از این عاشق ترین عاشق، مبادا دست برداری









گم گشته ام ‚ کجا


ندیده ای مرا ؟


بی شک جهان را به


عشق کسی آفریده اند ،


چون من که آفریده ام از عشق


جهانی برای تو !




نوشته شده در جمعه 1388/02/25ساعت 15:42 توسط ستاره | |


سنگي كه طاقت ضربه هاي تيشه را ندارد؛

تنديس زيبايي نخواهد شد؛

تو ؛ يك بار فرصت داري از وجودت تنديس زيبايي بسازي؛

"پس ازضربه هاي شمشيرخسته نشو"



من دراين تاريكي

فكر يك بره روشن هستم

كه بيايد علف خستگي ام را بچرد


من دراين تاريكي


امتداد تر بازوهايم را

زير باراني مي بينم

كه دعاهاي نخستين بشر را تركرد


من در اين تاريكي


درگشودم به چمنهاي قديم

به طلايي هايي كه به ديوار اساطير تماشا كرديم

من در اين تاريكي


ريشه ها را ديدم

و براي بته نورس مرگ آب را معني كردم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/02/24ساعت 20:54 توسط ستاره | |



Every night in my dreams

هر شب در رویا هایم

I see you. I feel you.



می بینمت، احساست می کنم

That is how I know you go on.



و به این وسیله می فهمم که هنوز زنده ای

Far across the distance


در آن دور دست

And spaces between us


و فاصله ای که بین ما وجود داره

You have come to show you go on.


اومدی و نشون دادی که هنوز زنده ای


Near, far, wherever you are


نزدیک یا دور، هرجا که هستی

I believe that the heart does go on


مطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنه

Once more you open the door


یک بار دیگه در رو باز کردی

And you're here in my heart


و تو در قلب من هستی

And my heart will go on and on


و (با وجود تو در قلبم) قلبم به تپیدنش ادامه میده


Love can touch us one time


عشق ما رو دوباره به هم خواهد رسوند

And last for a lifetime


و برای آخرین بار در زندگیم

And never go till we're one


و از من دور نخواهد شد تا ما یکی بشیم


Love was when I loved you


عشق فقط عشقی بود که من عاشقت بودم

One true time I hold to


و زمانی بدون ریا که من تو را در آغوش گرفتم

In my life we'll always go on


و در زندگیم ما همیشه با هم خواهیم بود


Near, far, wherever you are



نزدیک یا دور، هرجا که هستی

I believe that the heart does go on


مطمئنم که قلبت هنوز (برام) می زنه

Once more you open the door


یک بار دیگه در رو باز کردی

And you're here in my heart


و تو در قلب من هستی

And my heart will go on and on


و (با وجود تو در  قبلم) قلبم به تپيدنش ادامه ميده



There is some love that will not
go away

 

عشقهایی هستن که هیچ وقت از بین نمی رن


You're here, there's nothing I fear,


تو اینجا با من هستی، و من دلیلی برای ترسیدن نمی بینم

And I know that my heart will go on


و می دانم که(با وجود تو) زنده خواهم ماند

We'll stay forever this way


و ما همیشه اینطور خواهیم بود

You are safe in my heart


تو در قلب من ایمن هستی

And my heart will go on and on


و (با وجود تو در  قبلم) قلبم به تپيدنش ادامه ميده

نوشته شده در چهارشنبه 1388/02/23ساعت 21:23 توسط ستاره | |


اسم من چیست؟ خدایا چه کنم؟ یادم نیست !  

امشب آماده شدم تا چه کنم ؟ یادم نیست !

این نوشته اثر کیست؟ که من می خوانم  

اسم او چیست؟ خدایا چه کنم ؟ یادم نیست !

من که همسایه نزدیک شقایق بودم   

پا شدم آمدم اینجا چه کنم؟ یادم نیست !




 

نیمکت های خالی، تاکسی های خالی،پیاده رو های خالی

چقدر وسوسه انگیزند!

و باجه های خالی تلفن  که عجیب آرامم می کنند..

راستی؛

            گم شو!

  دیگر نیازی به بودن هیچکس نیست!*



سرم درد میکنه ....همین...







نوشته شده در دوشنبه 1388/02/21ساعت 20:41 توسط ستاره | |








Perfect by nature, icons of self-indulgence


درون ما ادما هیچ اشکالی وجود نداره، اینا هم چیزایی ان برای زیبا کردنشون

Just what we all need


تنها چيزي که همه ی ما بهش احتياج داريم

More lies about a world


يه مشت دروغ در مورد دنياست

That never was and never will be


که هيچ وقت نبود و هيچ وقت نخواهد بود

Have you no shame, don't you see me?


تو خجالت نمیکشی؟ منو نمي بيني؟؟

You know you've got everybody fooled.


*خودت میدونی که همه رو فریب دادی*

Look here she comes now


ببین....اون داره میاد

Bow down and stare in wonder.


تعظيم کن و با تعجب بهش خيره شو

Oh, how we love you


اوه! ما چقدر دوستت داريم!!!

No flaws when you're pretending


*هيچ کس اعتراضي نمي کنه وقتي تو داري تظاهر مي کني*

But now I know she


*اما حالا من مي دونم که اون*

Never was and never will be


ایا هرگز نبود؟ایا هرگز نخواهد بود؟

You don't know how you betrayed me


نمي دوني که چطور بهم خيانت کردي

And somehow you've got everybody fooled.


*و تو هر کس رو به طريقي فريب دادي*

Without the mask


بدون نقاب

Where will you hide?


کجا مي خواي قايم شي؟

Can't find yourself,


نمي توني خودتو پيدا کني

Lost in your lies


*خودتو تو دروغهات گم کردی*

I know the truth now


*حالا من واقعيت رو مي دونم*

I know who you are


*ميدونم که تو کي هستي*

And I don't love you anymore


*و ديگه دوستت ندارم*

Never was and never will be


هرگز نبود و نخواهد بود

You don't know how you betrayed me


نمیدونی که چه جوری به من خیانت کردی و فریبم دادی

And somehow you've got everybody fooled.


و به یه طریق دیگران رو گول زدی


Not for real that you can save me


واقيت اينه که تو نمي توني منو نجات بدي

And somehow now you're everybody's fool.


*به هر حال الان تو يه دلقک براي همه هستي!*



***(evanescence)***

     ***(lee)****


گوشهام درد میکنه .......کاش کر بودم....






نوشته شده در یکشنبه 1388/02/20ساعت 14:10 توسط ستاره | |

حوا اگر نبود تو آدم نمي شدي

تو اشرف خلايق عالم نمي شدي


شربودي و براي خدا دردسر، اگر،

حوا نبود از سراو كم نمي شدي


يك شب در انزواي زمان خاك مي شدي

ديگر حريف لشكرماتم نمي شدي


درجنگل مجعد و ممنوعه خدا

گندم كه هيچ، لايق جو هم نمي شدي


بايد قبول كرد كه حوا اگر نبود

اصلاً بساط عشق فراهم نمي شدي


حواتو هم بدان كه اگر آدمي نبود


هاجر، سميه، فاطمه، مريم نمي شدي












نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 18:12 توسط ستاره | |



آنچنان مستم كه از مستی رسیدم تا جنون

 

در رگم گویا شراب و مِـی خروشد جای خون

 

محتسب ! امشب رهایم كن اگر نفرین كنم :

 

      آنچنان داغم كه آهم آتش اندازد بَُرون !









 

نوشته شده در جمعه 1388/01/28ساعت 21:41 توسط ستاره | |


خاك به خاك ... خشكی / چشم به چشم...چشمه

بعض به بعض... نفرین / دست به دست ... دشنه

ماه به ماه ... منحوس / راه به راه ... خندق

آه به آه ... رعیت / شاه به شاه ... ناحق !

سرد به سرد ... احساس / داغ به داغ ... كینه

پشت به پشت ... خنجر / خون به خون ... سینه

زاغ به زاغ ... پرواز / صید به صید ... طاووس

باغ به باغ ... پائیز / خواب به خواب ... كابوس

***

رنگ به رنگ ... حیله !

دوُر به دوُر ... پیله

ابر به ابر ... قحطی

جنگ به جنگ ... گیتی

زُهد به زُهد ... تزویر

پا به پا ... زنجیر

زن به زن ... ابزار

تن به تن ... بازار

مرد به مرد ... خودسوز

روز به روز ... دیروز

***

درد به درد ... بابا / صبر به صبر ... مادر

لب به لب ... خاموش / بال به بال ... پرپر

تیغ به تیغ ... براق / گور به گور ... عُشاق

راه به راه ... جوخه / مست به مست ... شلاق

زار به زار .. عاقل / دار به دار ... عادل

پَست به پَست ... عالِــم / پُست به پُست ... جاهل

دل به دل ... غمـسوز / غم به غم ... سینه

هیچ به هیچ ... حاصل / دست به دست ... پینه

او به او ... دشمن / تو به تو ... بدخوا

من به من ... مغرور / ما به ما ... تنها


****      *             *

ستاره های خاموش

نوشته شده در سه شنبه 1388/01/25ساعت 11:0 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin