تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند






یکی از بالهایم شکسته است

صدای تپش های قلب کوچکم به گوش می رسد

می خواهم پرواز کنم

از روی زمین بلند می شوم بالهایم را باز می کنم

کمی بالا بالا بالاتر

دیگر نمی توانم

دوباره باصورت به زمین می خورم

مدتی می شود که بالم زخمی و خونی شده است

ومن طعم پرواز را نچشیده ام

نه یارای پروازم هست و نه تاب ماندن دارم

بی تاب و بیقرارم

صدای تپشهایم به گوش می رسد

اینچا چقدر آسمان شهرمان بی پرنده است

گویی همشهریانم فراموش کرده اند که دوبال برای پرواز دارند

وشاید بالشان شکسته است

این خیابان چه قدر شلوغ شده است 

......








نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:47 توسط ستاره | |




حرفی به من بزن


آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد


جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟


حرفی به من بزن...

                        


***********


شمعی پشت پنجره من می سوزد


که دل را نگران آمدنت کرده است

هر چند تو هیچ شتابی برای آمدن نداری

           

                   هیچ شتابی برای آمدن نداری***

                                                         

                                                                * * * *      هیچ     * * * *







نوشته شده در جمعه 1388/08/01ساعت 13:47 توسط ستاره | |




من

در این بغض های هر لحظه

در این دلتنگی های مدام

در این آشفتگی های دقایقم

دارم

سکوت

می شوم

 






نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 13:14 توسط ستاره | |


وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي

پرنده‌هايي كه آوازهاي نقره‌اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند

براي جوجه قمري‌هايي كه مادرشان برنگشته،

فكر مي كني آبرويت مي‌رود اگر يكروز

مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده

اند_ دل شوره‌هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

 وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد

نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوه‌ها سرك بكشي

و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو

نمي كني كاش قدت مي‌رسيد و

اشك‌هاي آسمان را پاك مي كردي..




وقتي بزرگ مي شوي.. قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر

دستت به ابرها نمي‌رسد و برايت مهم نيست

كه توي كوچه پس كوچه‌هاي

پشت ابرها ستاره‌ها چه بازي مي‌ كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي

لبخندشان را هم نمي بيني!

و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي‌شود

كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم

تدفين درخت‌ها شركت مي كني و

فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را

مي خواني و يكروز يادت مي افتد

كه تو سال‌هاست چشمانت را گم كرده‌اي و

دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته‌اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده

است ..... فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و..

مي گويند:

خيلي بزرگ شده بود......!

لعنت به این منطق.....






نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 5:15 توسط ستاره | |



بعض مي‌کنم

تو سکوت مي‌کنيمي‌ميرم
تو سکوت مي‌کني
و دوباره با سکوتت زنده مي شم...!
(خلاصه جانمان را به لب مي‌رساني)

تو سکوت مي‌کني اين روزها
و مي‌گويي:
خدا بزرگ است!!
خدا بزرگ است اما
حس مي‌کنم گاهي
زبانمان لال
ابعادش براي ما عوض مي‌شود! (خدايا تو گوش‌هايت را بگير)
طول و عرض و ارتفاعش عوض مي‌شود
راستي طول و عرض خدا چند است؟
ده به توان ِ چند؟
ده به توان ِ x
( که خدا کند دامنه‌ي x زياد باشد )

بگذريم از سکوتت
همان قدر که امروز باران زيبا بود
تو خوبي، خيلي خوب
چقدر
ننه سرما را دوست داريم اين روزها!
چقدر
خاله پاييز مهربان شده!
چقدر نگراني‌هايت قشنگ است!
چقدر خوب است که هستي، که بگويي:

....نمیدونم فقط همین
و ما خــرتـَر شويم!!

چقدر اين خريت‌ها را دوست داريم!

باش
حتا اگر شده
با همين پايه‌هاي لرزان
که قرار است درستشان کنيم

من و تو



نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 19:43 توسط ستاره | |



اومدم آپ کنم

منصرف شدم

اینجا فقط صدا هست ...

و هیچ کلامی در این خانه حضور ندارد ...

فقط گوش کن...

چشماتو ببند  فقط گوش کن...

گوش کن...

فقط ...

شاید یه کلبه رو ببینی...

سبز و آرووم .... بین یه بیشه ...

فقط....

گوش کن ....








نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 22:7 توسط ستاره | |






با این که در وجود ما هست حنجره

ديگر سرودي نيست

بيرون پنجره .

يادش بخير شبي ، فرهاد قصه ها

مي ريخت اشك عشق

             بيرون پنجره .

تا دور دست دور

ظلم است و جور و زور

اين روزهاي شب

            بيرون پنجره .

اميد نبسته ام ، كه آفتاب من

تا صبح مي رسد ، با كوله بار نور

                         بيرون پنجره .

بيرون پنجره ، اندوه ديگري

مانده است در كمين

و نيست آشنا

در كوچه جز همين

        بيرون پنجره .

فرياد مي كشد ، ديوار روبرو

از اين سكون ، ولي

كو كس كه بشنود

فرياد كوچه را

   بيرون پنجره .

باز است پنجره

مي بندمش دگر

مي ترسم از شبه

          بيرون پنجره .








نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/18ساعت 9:56 توسط ستاره | |



امشب ...

ساقه ی ظلمت را ...

      داخل واژه ی صبح ...

 تجربه خواهم کرد!

 

در مساحت لجاجت ضرب خواهم شد،

            و نبض گل را،در موسیقی ابدیت، اندازه خواهم گرفت،...

            حیرت را در آفتاب می سوزانم،...

   و حقیقت را، در نزدیکی برکه ی خوشبختی صدا می زنم!

 

شفافیت زندگی،

         و حجم تنهایی را، با ستاره های سوخته قسمت می کنم!

                        و ترنم خیس گمشده ای را، ادراک.

 

بیدار تر از همیشه ، به دنبال انعکاس روشنی می گردم.

           و بر خطای امروز، سرپوشی از تجربه می گذارم!

 

                                         لحظه ها را به بند می کشم!

                                         و  در آغاز چون رگ هستی، جریان می یابم.

 

اندک فرصتی در اختیار دارم ...

از نردبان لذت بالا می روم ...

و ریشه ی هوس را می سوزانم!

               تا شاید نهفته آوای هستیم، زیبا تر از همیشه ،

                                                             شروع به نواختن کند....


 





نوشته شده در دوشنبه 1388/06/16ساعت 17:57 توسط ستاره | |





در كوچه سنگي نيست

در جاده هاي شهر من سنگي نيست

دلم براي شكستن شيشه ها تنگ شده

دلم براي فريادي

كه تمام نفرتم را بالا بياورد تنگ شده

در اين تباهي

تا كي بايد زنده بمانم

اين غم بزرگ من است.

...

كوه ها رشته اند

ستاره ها

باران قطره ها

پرنده ها با هم اند

و ما دور از هم .

براي تمام كوچه ها

تمام راه هاي رو به افق

براي تمام جاده هاي خلوت

تمام سنگ فرش هاي نرفته

جاي پاي ما خالي است.

قدم ها خسته شدند

از منه تنها

از تو ء تنها

آوار مرگ

اين غم بزرگ ماست








نوشته شده در شنبه 1388/06/14ساعت 16:28 توسط ستاره | |

* *

خوب...

روزها دارند می روند...

۲ تا موی سفید جدید، روی سرم مشغول

کشف جهان می شوند...

من هنوز جهان را کشف نکرده ام... هنوز قرار ندارم…

 

* * * * *

 

تو را به سرخ به آبی

تو را به پاکی و رادی

تو را به آزادی

به سبزدشت جهان گرگ باش

بره مباش

تو را به عشق

به آبی

به گیسوان شب و دم سپیده شادی

عروس باش

عروسک مباش

 

انگار رنگ هایم رنگ پریده میشوند این روزها ...

 

* *







نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 21:27 توسط ستاره | |




بوی شهریور می آید ..


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور که می آید ،


مثل هوای تازه می ماند برایت .


مثل ماسک اکسیژن


بعد از عبور از یک خلاء .


روحت سبک خواهد شد .


چشمانت برق خواهد زد .


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور می آید ..

 




 این روزها  نداشتن داشته هایم تکرار می شوند


 و این تکرار ها زمان را متوقف می کنند


انگار...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 19:29 توسط ستاره | |

 

 

 

پرتوی بی پیرهنم ،جان رها کرده تنم

 

تا نشوم سایه ی خود، باز نبینید مرا





نوشته شده در یکشنبه 1388/06/08ساعت 18:11 توسط ستاره | |

 

امروز با تو قهر می کنم!

با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری!

بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم.

بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم!

دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد.

امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که

نداری...




داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 



نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 21:5 توسط ستاره | |



مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری.

خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟

من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام.

از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.

مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم.

در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها.

و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم.

حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.

اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند

و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد،

نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...

باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند.

تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است.

قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند.

ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است.

هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد.

او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز.

فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...



گنجشک لالا، سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب بالا

 

گلدون خوابید مثل همیشه

قورباغه ساکت، خوابیده بیشه

 

جنگل لا لا لا لا

برکه لا لا لا لا




نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 8:51 توسط ستاره | |


اینجا هیچ صدایی نمی آید


بخواب آرام ، عروسک کوچک من




/* /*]]>*/  


و همه ی حیوانات به جز انسان  می دانند

که هدف اصلی زندگی لذت بردن از آن است.............


.  به نظرتون ما خوب میشیم؟...

جوابشو خودم میگم...... اوره  

نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/29ساعت 16:30 توسط ستاره | |







باز هم نظر منتخب ...اصلا حس رقابت ندارن ازتون نا امید شدم ..


***....سلامی به گرمی خورشید سوزان تابستان

 

سلامی به سنگینی یک مشت برف سپید سرما

 

یاد آن روزان یاد دیروزان

 

که بودیم و بودیم و هستیم...

 

و هستیم...

 

ما سلام چشمک های بی صدای خجالتی هستیم

 

ما پیام درد و شادی های بی نوای اجباری هستیم

 

ما نوای بی پایان کلمه موفقیت خواهیم بود

 

ما جزای این خدای بی صدای بی همتا خواهیم بود

 

ما توان صد اسب و برق و قطار هستیم

 

ما همان بودیم که شاه زمان را کیش دادیم

 

ما همانیم که عقرب بیان را نیش دادیم

 

ما مزد بودن خویش را از پیش دادیم

 

ما ترس را فرو بردیم در لجنهای خشونت

 

ما خشم را اهدا کردیم بر مرثیه های وجودت

 

ما مشتی بودیم که کوبیده نشدیم

 

ما موجی بودیم که صعود نکردیم

 

ما اوجی بودیم که افول کردیم

 

ما مرگی بودیم که روح نگرفتیم...

 

اما الان چه؟

 

باز خواهیم آمد و بر خواهیم گشت...

 

داد خواهیم خواست و جان خواهیم گرفت...

 

مال خواهیم برد و طاق خواهیم زد...

 

درد خواهیم داد و عشق خواهیم گرفت...

 

ما همین هستیم و همین همیشه پیروز است...

 

تنها خواهیم ماند و همینمان بس است...

 

بودن بودن بودن...***

 

***نویسنده : (صدای آشنا) ***

 

یاد بگیرید که قدرت رقابت داشته باشید ...

 

باز هم فستیوال نظر منتخب بر قراره

 

*****

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می د‌هی؟

می‌شود وقتی می‌نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن 

جا نگذاری مراروی میز !

از دلتنگیت می‌میرم .

وقتی نيستی

می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر.

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بيایی؟

خنده‌های تو

کودکی‌ام را به من می‌بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست‌های تو

اعتمادی که به انسان دارم!

چقدر از نداشتنت می‌ترسم...


*....نوسنده:ستاره.....*

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 16:53 توسط ستاره | |



آنقدر زیر باران توی حیاط دانشگاه ایستاد که همه مثل دیوانه‌ها نگاهش

می‌کردند، شاید آنها نمی‌دانستند تنها دلیلی که باعث می‌شود زندگی به

زنده بودنش بیارزد دیوانگی‌ست


****

وقتی به انتهایِ امتدادِ دستِ دراز شده‌ی استادش که بیرون کلاس را نشان میداد، رسید،

ایستاد وگفت: نپذیرفتن خدا نیازی به توانایی انکارش ندارد


****





 این مسابقه ی نظر منتخب همچنان پابرجاست دوستان .... هر چند جز

چند نفر همتون تنبلیتون رو ثابت

کردین...




نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 21:43 توسط ستاره | |


این هم از (نظر )منتخب این هفته ..... 




تنهای تنها

باز هم بی صدا

تمام ابزار تنم در این یک نگاه می لرزد

و تمام گفتارم با فکرم هم آغوش می رقصد

و کلامی نیست

هیچ تمامی نیست

می آید عذاب می بارد

یا شاید خدا هم می خوابد

خنده ای نیست همان یکذره لبخندم محو شد

بدان تابوت رفتنم دیگر در حیاط خانه سنگ شد

مزن بر تنم چوب بی غیرتی

آخر همان یکدانه رشته اعصاب دیگر منگ شد

مزن دیگر مگر گریه ام آسمان را نلرزانده؟

مبر دیگر مگر بازم ز من جز ماتمی مانده؟

الهی آخر سکوتت تو را همگانی می کند

اگر صدا داشتی دیگر همه می فهمیدند که کجا هستی...

دیگر نمی گفتند همه جای جهان بین ما هستی...

از اول آخرش گفتم

باز می گویم...

که تنهای تنها بی صدا اینجا

که این پست پایین بلند بالا

که این بازی های امروز و دیروز و شاید باز فردا

که این بی خود مشت بر درهای بسته کوفتن ها

که بازم مست در پی معجزه نشستن ها

دانه ی گندمی بود و کاشتیم

فردا همان فرداست باز همین می کاریم   ...

 

 (نویسنده : صدای آشنا)

 اینم جایزه ش از طرف ستاره خاموش



(عکس از :خودم)



نوشته شده در یکشنبه 1388/05/11ساعت 20:17 توسط ستاره | |



هزار اسب.. در نگاهت چهار نعل می تازند


صد دیو.. در سکوتت تنوره می کشند


ده آتشفشان.. در وجودت خشم می گیرند


و دختری تنها


آنجا نشسته است


در میان باور و انکار... ... ... ...





اوهو...

طی تحقیقات به دست رسیده با خبر شدم امروز...

یه نفری سرکی به ما زده در رفته ...

حالا کی؟؟؟؟ نمیگم بمونید تو خماریش ...

هاه هاه هاه

و باز طی خبر های ارسالی با خبر شدیم که ...

این  یواشکی جان ما ....

این وبلاگو بی نظر گذوشتونده فرار کرده.. ..معلوم نی کجا.....

آه آهای ههای .... با توام آهای یواشکی جان من... کجا ور پریدی رفتی ....

خودشو نشون بده یا اینکه .....خودم مینشونمت.....

آها....

خوش داشتیم بگیم یه نفری یواشکی امده و سریده و رفته ...

هاه هاه چه حال میده...... میدونید؟

خیلی حال میده اینکه ما میدونیمو شما نمیدونید....

این حس خباثتم گلیده و ...

خوش دارم ب اذیتمتون ....(عمرا بتونید این ادبیات ودرست تلفظ کنید) ...

برید یاد بیگیرید اگه به مشکل بر خوردید ... هی هی هی

آها یه حرکت تازه ... و اما به قول استاد گرامی تجسمی (ما چاکریم اوسا) طی یک

عمل انتهاری نمیدونم دیکته ش درسته یا نه حالا هر چی مهم نی...

طی یک عمل (   ...ری)   میخواهم از این به بهد بهترین نظر اون پست رو توی آپ

بهدی بگذارممممممم... موافقت و مخالفتتونم مهم نیست ... میزارم دوست دارم ..

این هم یه تغییر ببینم  کی زرنگه .... های های های .. برید حالشو ببرید ....

هی بگید این محمود جان بده ...مخلصیم دکتر...(؟)

این همه جای تغییر واسمون

گذاشته ... بنده خدا ... آخی نازی.....






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 20:42 توسط ستاره | |

 

 

 

 

[فیلم دوبلاسیون شده در حال پخش از سینمای خانگی]

- هی جک. آب هویج مهمون من.
{میرن آب هویچ بخورن}

[دیالوگ پیش آمده ضمن پخش فیلم دوبلاسیون شده]

- مامان… این خارجی‌ها چرا آب‌هویچاشون قرمزه؟

 

هی جک میگم این آب هویجه .....حالیته ؟؟؟ اوهوی بچه با تو ام بودما آب هویچه...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 22:34 توسط ستاره | |








نوشته شده در جمعه 1388/04/26ساعت 9:30 توسط ستاره | |

 

 

 

 

عشق و ديوانگي

در زمان های بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود،فضیلت ها و تباهی ها همه جا شناور

بودند.آنها از بیکاری خسته شده بودند،روزی همه ی فضایل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند،خسته تر و

کسل تر از همیشه،ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:

بیایید یک بازی کنیم مثل قایم باشک،،،

همه از پیشنهاد او شاد شدند و دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم

می گذارم!!!از آنجایی که هیچکس دلش نمی خواست دنبال دیوانگی بگردد،همه قبول کردند که او چشم بگذارد،،،
دیوانگی جلوی درختی رفت،چشم هایش را بست و شروع کرد به شمردن،

یک،،،دو،،،سه،،،

همه رفتند تا جایی پنهان شوند،لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد،خیانت داخل انبوهی از زباله ها پنهان

شد،اصالت در میان ابرها پنهان شد،هوس به مرکز زمین رفت،طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود

مخفی شد و دیوانگی همچنان مشغول شمردن بود،،،

هفتاد و نه،،،هشتاد،،،هشتاد و یک،،،

همه پنهان شده بودند بجز عشق که مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست،چون که

همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همین حال دیوانگی به آخر شمارش می رسید،،،

نود و پنج،،،نود و شش،،،نود و هفت،،،

هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و پشت یک بوته ی رز پنهان شد!!!

دیوانگی فریاد زد : دارم می آیم،

اولین کسی را که پیدا کرد تـنبلی بود،زیرا تـنبلی تـنبلی اش آمده بود تا جایی پنهان شود،لطافت که به شاخ

ماه آویزان شده بود را پیدا کرد،دروغ را ته دریاچه،هوس را مرکز زمین،خلاصه یکی یکی همه را پیدا کرد بجز

عشق که از یافتنش ناامید شده بود.

حسادت در گوشهایش زمزمه کرد که تو حتما" باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته ی گل است.دیوانگی

شاخه ای چنگک ماننده را از درخت کند و با شدت آن را در بوته های گل رز فرو برد،دوباره و دوباره،،،تا اینکه با

صدای ناله ای متوقف شد،عشق از پشت بوته های گل بیرون آمد،با دست هایش صورتش را پوشانده بود و از

میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد،او نمی توانست جایی را ببیند، چون کور شده بود...!

دیوانگی گفت: من چه کردم،چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

عشق پاسخ داد :تو نمی توانی مرا درمان کنی،اما اگر می خواهی

می توانی راهنمای من باشی،،،

 

و از آن روز است که عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او،،،

 

 

   مواظب باشیم

 

 




نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/24ساعت 19:50 توسط ستاره | |


 

 

و چه کودکانه نظاره گر اعتراضها و قضاوتها شدم!!!

و باز هم سکوت جانشين آوازهای کودکانه شد

نخواستند درک کنند ، اگر چشممان خطوط نگاشته شده بر روی کاغذ را نديد، شايد قلم دستمان

از نوشته های ما دلگير است....

 

 

 

 

 

 






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 22:17 توسط ستاره | |

 

 

کدوم و باید خوند؟

تاریخ یا جغرافی؟

دلم برای تاریخ میسوزه

برای نسل ببرهاش که منقرض شدن...

برای اسبهاش که اخته مردند..

برای کوهاش که الان محو شدن و به جاشون

به پای کرتهای توت فرنگی

کود شیمیایی می پاشن..!

 

- کوری؟

- کورم.

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت 15:18 توسط ستاره | |




  تو نمی دانی

وقتی گلوله ها آواز می خوانند

قلب ها چگونه گل می دهند

مرگ چگونه می وزد ،

و السالوادر چگونه گریه می کند .

تو نمی دانی

وقتی گرسنگی می تازد

چگونه خواهران

گل های زخمی آوازهایشان را

تقدیمِ سربازان می کنند

تا برادران سوارِ اسب های شب

از آغوش مخفیگاه های لو رفته ،

به بادهای در به دری بپیوندند .

و چگونه کودکان زنا زاده

تشنه اند به خون پدرانشان ،

تو نمی دانی

چگونه خدا را تیرباران می کنند

تا شیطان ها را بترسانند .

چگونه گل ها را گردن می زنند

و کبوتران را داغ .

چگونه خونِ نفت

در رگِ جوی هایِ طمع دَلَمه می بندد .

چگونه درختان دار می شوند

و دست ها تازیانه .

و ایران چگونه

  تکه تکه می شود

زیرِ ساطورِ وحشت .      

 

 

دوستای عزیز به این بلاگ یه سری بزنین  تازه متولد شده

http://daryacheh1224.blogfa.com/

 




       

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/14ساعت 18:20 توسط ستاره | |

.....***روزهاست که خیابانها سکوت کرده اند

 

و کوچه های تاریک هم راه عبوری برایم نگذاشته اند

 

شهر در زیر روسری ام

 

پنهان شده است

 

و قدمهایم برای بالا رفتن از خودم دیگر توانی ندارند

 

خسته ام از مهربانی های همیشگی ام

 

از دلواپسی های بی بهانه ام

 

از سکوت های هر روزه ام

 

خسته ام

 

از درون مرا یابنده ای نیست

 

کاش فریادهای زنانه ام

به گوش کسی می رسید…..***

 





نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11ساعت 18:49 توسط ستاره | |

 





چه كسي ميگويد كه گراني اينجاست؟؟؟


دوره ي ارزانيست

چه شرافت ارزان

تن عريان ارزان

آبرو قيمت يك تكه نان

و چه تخفيف بزرگي خورده است .... قيمت هر انسان






ببین دیازپام ده خورانده‌اند خلق را
 
ببین چگونه کرده‌اند مد ریای دلق را


ببین چگونه بشکنند جای شیشه طلق را


ببین چگونه پول می دهیم نفت و آب و برق را


ببین احاطه کرده است “عدد” فکر خلق را




نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08ساعت 18:27 توسط ستاره | |



«مرا

  

به جشن تولد

  

فراخوانده بودند

  

چرا

 

  سر از مجلس ختم

   

درآورده ام »





«خسته ام از آرزوها، آرزوهای شعاری

  

شوق پرواز مجازی، بال های استعاری

  

لحظه های کاغذی را، روز و شب تکرار کردن

   

خاطرات بایگانی، زندگی های اداری

   

آفتاب زرد و غمگین، پله های رو به پائین

  

سقف های سرد و سنگین، آسمان های اجاری....»






نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/04ساعت 21:9 توسط ستاره | |


عقاید نوکانتی ...از آن من


شقایق نرماندی ...از آن تو


حلاوت و بی‌صبری ...از آن من


عشق پانزده سانتی ...از آن تو


ماکارونی، تمبر هندی ...از آن ما


خیابان شهید قندی ...از آن ما


قبری که بهش می‌خندی ...از آن ما


ذکاوت و رندی ...از آن ما


ز سفره چه می‌جویی


حاتم من با خودت چه می‌گویی


خاتم من دیگه واسه چی می‌جویی


ماتم من بابا تو چه پر رویی


خاتم من


اسبتو کجا می‌بندی


بوبوی من به چی تو دل می‌خندی


کوبوی من آقا به مویی بندی


سرور من خانوم به چی پابندی


شربر من


کوکوی دو شب مانده... از آن ما


کپی پدر خوانده... از آن ما


خلقت ناخوانده... از آن ما


کپی پدر خوانده ...از آن ما


دولت شرمنده ...از آن ما


کلفتی پرونده ...از آن ما


ملی‌پوش بازنده ...از آن ما


دولت شرمنده ا...ز آن ما


انتخاب سازنده ...از آن ما


شاید که آینده... از آن ما


حلاوت و بی صبری... از آن من


هر چی تو دلت خواندی ...از آن تو







نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02ساعت 19:44 توسط ستاره | |






داستان غم انگیز زندگی


این نیست که انسان ها فنا می شوند‌‌‌‌٬


داستان غم انگیز زندگی این است که  انسان ها


از دوست داشتن دست برمی دارند...


------------- نام خود را مي جويم

                          بر تمامي سنگ ها

گريه ي تمام زنان زمين

                              گويي مادران من اند.........






نوشته شده در جمعه 1388/03/22ساعت 20:51 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin