تبليغاتX
ستاره های خاموش


ستاره های خاموش

با صدایی آرام قدم بر دار که خاموشیم نشکند






یکی از بالهایم شکسته است

صدای تپش های قلب کوچکم به گوش می رسد

می خواهم پرواز کنم

از روی زمین بلند می شوم بالهایم را باز می کنم

کمی بالا بالا بالاتر

دیگر نمی توانم

دوباره باصورت به زمین می خورم

مدتی می شود که بالم زخمی و خونی شده است

ومن طعم پرواز را نچشیده ام

نه یارای پروازم هست و نه تاب ماندن دارم

بی تاب و بیقرارم

صدای تپشهایم به گوش می رسد

اینچا چقدر آسمان شهرمان بی پرنده است

گویی همشهریانم فراموش کرده اند که دوبال برای پرواز دارند

وشاید بالشان شکسته است

این خیابان چه قدر شلوغ شده است 

......








نوشته شده در پنجشنبه 1388/08/07ساعت 20:47 توسط ستاره | |


وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

خجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي

پرنده‌هايي كه آوازهاي نقره‌اي مي خوانند دست تكان بدهي..

خجالت مي كشي دلت شور بزند

براي جوجه قمري‌هايي كه مادرشان برنگشته،

فكر مي كني آبرويت مي‌رود اگر يكروز

مردم _همانهاي كه خيلي بزرگ شده

اند_ دل شوره‌هاي قلبت را ببينند و به تو بخندند.

 وقتي بزرگ مي شوي ديگر ..

نمي ترسي كه نكند فردا صبح خورشيد

نيايد،حتي دلت نمي خواهد پشت كوه‌ها سرك بكشي

و خانه خورشيد را از نزديك ببيني..

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كه دلش گرفته، حتي آرزو

نمي كني كاش قدت مي‌رسيد و

اشك‌هاي آسمان را پاك مي كردي..




وقتي بزرگ مي شوي.. قدت كوتاه مي شود .

آسمان بالا مي رود و تو ديگر

دستت به ابرها نمي‌رسد و برايت مهم نيست

كه توي كوچه پس كوچه‌هاي

پشت ابرها ستاره‌ها چه بازي مي‌ كنند ..

آنها آنقدر دورند كه تو حتي

لبخندشان را هم نمي بيني!

و ماه، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ مي‌شود

كه اگر تمام شب را هم دنبالش بگردي پيدايش نمي كني

وقتي بزرگ مي شوي ..

دور قلبت سيم خاردار مي كشي و در مراسم

تدفين درخت‌ها شركت مي كني و

فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را

مي خواني و يكروز يادت مي افتد

كه تو سال‌هاست چشمانت را گم كرده‌اي و

دستانت را در كوچه هاي كودكي جا گذاشته‌اي ،

آنروز ديگر خيلي دير شده

است ..... فرداي آنروز تو را به خاك مي دهند و..

مي گويند:

خيلي بزرگ شده بود......!

لعنت به این منطق.....






نوشته شده در جمعه 1388/07/17ساعت 5:15 توسط ستاره | |



بعض مي‌کنم

تو سکوت مي‌کنيمي‌ميرم
تو سکوت مي‌کني
و دوباره با سکوتت زنده مي شم...!
(خلاصه جانمان را به لب مي‌رساني)

تو سکوت مي‌کني اين روزها
و مي‌گويي:
خدا بزرگ است!!
خدا بزرگ است اما
حس مي‌کنم گاهي
زبانمان لال
ابعادش براي ما عوض مي‌شود! (خدايا تو گوش‌هايت را بگير)
طول و عرض و ارتفاعش عوض مي‌شود
راستي طول و عرض خدا چند است؟
ده به توان ِ چند؟
ده به توان ِ x
( که خدا کند دامنه‌ي x زياد باشد )

بگذريم از سکوتت
همان قدر که امروز باران زيبا بود
تو خوبي، خيلي خوب
چقدر
ننه سرما را دوست داريم اين روزها!
چقدر
خاله پاييز مهربان شده!
چقدر نگراني‌هايت قشنگ است!
چقدر خوب است که هستي، که بگويي:

....نمیدونم فقط همین
و ما خــرتـَر شويم!!

چقدر اين خريت‌ها را دوست داريم!

باش
حتا اگر شده
با همين پايه‌هاي لرزان
که قرار است درستشان کنيم

من و تو



نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/09ساعت 19:43 توسط ستاره | |



اومدم آپ کنم

منصرف شدم

اینجا فقط صدا هست ...

و هیچ کلامی در این خانه حضور ندارد ...

فقط گوش کن...

چشماتو ببند  فقط گوش کن...

گوش کن...

فقط ...

شاید یه کلبه رو ببینی...

سبز و آرووم .... بین یه بیشه ...

فقط....

گوش کن ....








نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 22:7 توسط ستاره | |





پوستش کنده شد

دوباره

مهم نیست

دوباره پوست می اندازد



من نان را با پوست می خورم

بی هسته
و کاش هسته ای داشت

هسته ای که می شد در زمین کاشت
و درخت نان سبز می شد


اینچنین
دیگر کسی پوستش کنده نمی شد



همه در خانه...


.

..
نان داشتند


نوشته شده در یکشنبه 1388/06/29ساعت 12:36 توسط ستاره | |



تن هاي تنها

آن تن ها ي تنها
مي تپند


آن تن ها ي تنهايي كه

در طلب تن ها ي تنهاي دگر

براي ترك تنهايشان

مي تپند


و آن تن ها

در تنور تقاضاي داشتن تن هاي دگر

تنهايي را

در تن

مي پزند


آه ...


تنها يي هاي تن ها ي ما


و تماميه توهايي كه تنها يك تن دارند

و تماميه توهايي كه بر تني تنها، تمنا دارند


تن هايي اند كه بر تن هاي دگر، تمايل دارند



تا


تنها نمانند

..

و تنها

.

براي اينست


كه تن ها


تن دارند

..




نوشته شده در دوشنبه 1388/06/23ساعت 21:17 توسط ستاره | |

* *

خوب...

روزها دارند می روند...

۲ تا موی سفید جدید، روی سرم مشغول

کشف جهان می شوند...

من هنوز جهان را کشف نکرده ام... هنوز قرار ندارم…

 

* * * * *

 

تو را به سرخ به آبی

تو را به پاکی و رادی

تو را به آزادی

به سبزدشت جهان گرگ باش

بره مباش

تو را به عشق

به آبی

به گیسوان شب و دم سپیده شادی

عروس باش

عروسک مباش

 

انگار رنگ هایم رنگ پریده میشوند این روزها ...

 

* *







نوشته شده در پنجشنبه 1388/06/12ساعت 21:27 توسط ستاره | |




بوی شهریور می آید ..


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور که می آید ،


مثل هوای تازه می ماند برایت .


مثل ماسک اکسیژن


بعد از عبور از یک خلاء .


روحت سبک خواهد شد .


چشمانت برق خواهد زد .


نفس بکِش دختر ،


نفس بکِش ..


بوی شهریور می آید ..

 




 این روزها  نداشتن داشته هایم تکرار می شوند


 و این تکرار ها زمان را متوقف می کنند


انگار...

 

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 19:29 توسط ستاره | |

 

امروز با تو قهر می کنم!

با تو٬باتو بخاطر عدالتی که نداری!

بخاطر آنهایی که نیستند و من نبودنشان را باور ندارم.

بخاطر آنهایی که هستند و من بودنشان را درحیرتم!

دلم ترانه ای تازه از احمد شاملو می خواهد با صدای بغض گرفته فرهاد.

امروز با تو قهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر می کنم٬ بخاطر عدالتی که

نداری...




داشته هایت را پشت سرت می کِشی و به راه می افتی

جای نداشته هایم درد می گیرد

با اینکه من همین جا

زیر همین خورشید نشسته ام

اما یادت نرود

لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی

اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند

که شاید بی نشانه

.

.

.

مسیر خانه را فراموش کنی...

 



نوشته شده در سه شنبه 1388/06/03ساعت 21:5 توسط ستاره | |



مرا تماشا کن. هجوم ِ بی‌خوابی و بی‌قراری.

خوب نگاه کن، نمی‌شناسی؟

من امروز متهم رديف اول و روزی ديگر ...، نه من هميشه متهم بوده‌ام.

از همان ابتدا، متهمی که همواره دروغ گفته‌است.

مرا تماشا کن. به موهای هميشه آشفته و چشمهايم.

در امتداد نگاهت، در آنسوی تاريکی، مثل هميشه تنها نشسته‌بودم، تنها.

و نمی‌توانستم وسوسه با تو بودن را رهاکنم.

حتا لحظه‌ای در آنسوی پنجره بودن برای من کافی بود.

اکنون محاکمه به پايان می‌رسد. قاضی و دادستان و شاکی آن بالا نشسته‌اند

و بدون توجه به متهم که حتا در محضر دادگاه به اتهام خود ادامه می‌دهد،

نقشی ديگر بازی می‌کنند. چندی می‌گذرد، روزی يا ماهی يا سالی...

باد ميان موهای آشفته بازی می‌کند و بوی گل و علف در هوا موج می‌زند.

تمام قامت درخت به تماشای من نشسته‌است.

قاضی، بازيگوشانه زيرچشمی نگاهی می‌کند و لبخندی می‌زند.

ديگر هيچکس نيست به جز طنابی که بر گردن من است.

هيچ حکمی از آن قاضی -که شاکی هم خود او بود- صادر نشد.

او می‌گفت و می‌رفت. با نگاهی تمسخرآميز.

فردا اما شايد اين طنابها، دوباره آن همه غرور را بشکند. فردا شايد...



گنجشک لالا، سنجاب لالا

آمد دوباره مهتاب بالا

 

گلدون خوابید مثل همیشه

قورباغه ساکت، خوابیده بیشه

 

جنگل لا لا لا لا

برکه لا لا لا لا




نوشته شده در یکشنبه 1388/06/01ساعت 8:51 توسط ستاره | |







باز هم نظر منتخب ...اصلا حس رقابت ندارن ازتون نا امید شدم ..


***....سلامی به گرمی خورشید سوزان تابستان

 

سلامی به سنگینی یک مشت برف سپید سرما

 

یاد آن روزان یاد دیروزان

 

که بودیم و بودیم و هستیم...

 

و هستیم...

 

ما سلام چشمک های بی صدای خجالتی هستیم

 

ما پیام درد و شادی های بی نوای اجباری هستیم

 

ما نوای بی پایان کلمه موفقیت خواهیم بود

 

ما جزای این خدای بی صدای بی همتا خواهیم بود

 

ما توان صد اسب و برق و قطار هستیم

 

ما همان بودیم که شاه زمان را کیش دادیم

 

ما همانیم که عقرب بیان را نیش دادیم

 

ما مزد بودن خویش را از پیش دادیم

 

ما ترس را فرو بردیم در لجنهای خشونت

 

ما خشم را اهدا کردیم بر مرثیه های وجودت

 

ما مشتی بودیم که کوبیده نشدیم

 

ما موجی بودیم که صعود نکردیم

 

ما اوجی بودیم که افول کردیم

 

ما مرگی بودیم که روح نگرفتیم...

 

اما الان چه؟

 

باز خواهیم آمد و بر خواهیم گشت...

 

داد خواهیم خواست و جان خواهیم گرفت...

 

مال خواهیم برد و طاق خواهیم زد...

 

درد خواهیم داد و عشق خواهیم گرفت...

 

ما همین هستیم و همین همیشه پیروز است...

 

تنها خواهیم ماند و همینمان بس است...

 

بودن بودن بودن...***

 

***نویسنده : (صدای آشنا) ***

 

یاد بگیرید که قدرت رقابت داشته باشید ...

 

باز هم فستیوال نظر منتخب بر قراره

 

*****

 

مرا با این بالش و این دو تا ملافه و این سه تا شکلات

روی میزت راه می د‌هی؟

می‌شود وقتی می‌نویسی

دست چپت توی دست من باشد؟

اگر خوابم برد

موقع رفتن 

جا نگذاری مراروی میز !

از دلتنگیت می‌میرم .

وقتی نيستی

می‌خواهم بدانم چی پوشيده‌ای

و هزار چيز ديگر.

تو بگو

چطور به خودم و خدا

کلافه بپیچم

تا بيایی؟

خنده‌های تو

کودکی‌ام را به من می‌بخشد

و آغوش تو

آرامشی بهشتی

و دست‌های تو

اعتمادی که به انسان دارم!

چقدر از نداشتنت می‌ترسم...


*....نوسنده:ستاره.....*

 

 

 

 


نوشته شده در پنجشنبه 1388/05/22ساعت 16:53 توسط ستاره | |



آنقدر زیر باران توی حیاط دانشگاه ایستاد که همه مثل دیوانه‌ها نگاهش

می‌کردند، شاید آنها نمی‌دانستند تنها دلیلی که باعث می‌شود زندگی به

زنده بودنش بیارزد دیوانگی‌ست


****

وقتی به انتهایِ امتدادِ دستِ دراز شده‌ی استادش که بیرون کلاس را نشان میداد، رسید،

ایستاد وگفت: نپذیرفتن خدا نیازی به توانایی انکارش ندارد


****





 این مسابقه ی نظر منتخب همچنان پابرجاست دوستان .... هر چند جز

چند نفر همتون تنبلیتون رو ثابت

کردین...




نوشته شده در جمعه 1388/05/16ساعت 21:43 توسط ستاره | |



هزار اسب.. در نگاهت چهار نعل می تازند


صد دیو.. در سکوتت تنوره می کشند


ده آتشفشان.. در وجودت خشم می گیرند


و دختری تنها


آنجا نشسته است


در میان باور و انکار... ... ... ...





اوهو...

طی تحقیقات به دست رسیده با خبر شدم امروز...

یه نفری سرکی به ما زده در رفته ...

حالا کی؟؟؟؟ نمیگم بمونید تو خماریش ...

هاه هاه هاه

و باز طی خبر های ارسالی با خبر شدیم که ...

این  یواشکی جان ما ....

این وبلاگو بی نظر گذوشتونده فرار کرده.. ..معلوم نی کجا.....

آه آهای ههای .... با توام آهای یواشکی جان من... کجا ور پریدی رفتی ....

خودشو نشون بده یا اینکه .....خودم مینشونمت.....

آها....

خوش داشتیم بگیم یه نفری یواشکی امده و سریده و رفته ...

هاه هاه چه حال میده...... میدونید؟

خیلی حال میده اینکه ما میدونیمو شما نمیدونید....

این حس خباثتم گلیده و ...

خوش دارم ب اذیتمتون ....(عمرا بتونید این ادبیات ودرست تلفظ کنید) ...

برید یاد بیگیرید اگه به مشکل بر خوردید ... هی هی هی

آها یه حرکت تازه ... و اما به قول استاد گرامی تجسمی (ما چاکریم اوسا) طی یک

عمل انتهاری نمیدونم دیکته ش درسته یا نه حالا هر چی مهم نی...

طی یک عمل (   ...ری)   میخواهم از این به بهد بهترین نظر اون پست رو توی آپ

بهدی بگذارممممممم... موافقت و مخالفتتونم مهم نیست ... میزارم دوست دارم ..

این هم یه تغییر ببینم  کی زرنگه .... های های های .. برید حالشو ببرید ....

هی بگید این محمود جان بده ...مخلصیم دکتر...(؟)

این همه جای تغییر واسمون

گذاشته ... بنده خدا ... آخی نازی.....






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/30ساعت 20:42 توسط ستاره | |

 

 

 

 

[فیلم دوبلاسیون شده در حال پخش از سینمای خانگی]

- هی جک. آب هویج مهمون من.
{میرن آب هویچ بخورن}

[دیالوگ پیش آمده ضمن پخش فیلم دوبلاسیون شده]

- مامان… این خارجی‌ها چرا آب‌هویچاشون قرمزه؟

 

هی جک میگم این آب هویجه .....حالیته ؟؟؟ اوهوی بچه با تو ام بودما آب هویچه...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/04/29ساعت 22:34 توسط ستاره | |


 

 

و چه کودکانه نظاره گر اعتراضها و قضاوتها شدم!!!

و باز هم سکوت جانشين آوازهای کودکانه شد

نخواستند درک کنند ، اگر چشممان خطوط نگاشته شده بر روی کاغذ را نديد، شايد قلم دستمان

از نوشته های ما دلگير است....

 

 

 

 

 

 






نوشته شده در سه شنبه 1388/04/23ساعت 22:17 توسط ستاره | |



اینجا راست که بگویی


اول آویزانت می کنند


بعد به چهار میخ می کشندت


درست مثل آینه ی قدیمی مادر بزرگ




هی مترسک کلاه ز سر بردار ما کلاغان دگر عقاب


شدیم



نوشته شده در جمعه 1388/03/15ساعت 19:26 توسط ستاره | |




آرام بخواب آرام

خمیازه ای بکش و بخواب آرام

بخواب و کابوس را با رؤیا در آمیز

و تصور کن زیباست

و کاسه ی چه کنم را بر زمین بگذار

و رها شو آرام

و از هر چه رنگ تعلق دارد

پاک شو و پاره کن پرده های ظلمت را 

بی گمان فکرت آسوده خواهد شد

آسوده از تصورات بی پایان

آسوده شو ازهر چه بود وشد وهست وخواهد بود

لحظه ای بیاسای که راه دراز است

ازمَشک خیالت جرعه ای بنوش

حلال است مست شو

و بخوان آرام

در گذر از هر شکستی که روزی آرزو بود

درگذر از هر سرابی که روزی دریا بود

بی مها با پرواز کن

 و بخوان آرام

و باز لحظه ی غروب را طلوع کن

بخواب آرام.......

 


باید به خواب میرفتم این شب ها  ولی افسوس


کمی دورم از این آرامش


به چشمانم نگاه میکنم که مینگرند ولی خسته .....


کمی دورم از این آرامش .....


آرامش....


این متن هم واسه تلقین به خودم .....


خوب خودمونو گول میزنیم ما آدمها....های های های






نوشته شده در دوشنبه 1388/02/28ساعت 16:54 توسط ستاره | |


توی پارک نشسته بودم که یه دختر خانم جوان آمد و کنارم نشست . خیلی ناراحت بود.

 بهش گفتم چرا ناراحتی ....؟؟؟فوری  گریه اش گرفت و برایم گفت که در امتحان کنکور رد شده و احساس می کند که دیگر بدبخت و بیچاره شده و تمام زندگی اش را از دست داده است ...!با تعجب به او نگاه کردم و خنده ام گرفت.

او با عصبانیت به من نگاه کرد و گفت :مگر دیدن بدبختی آدم ها خنده دارد؟؟؟؟من هم برایش گفتم که یاد یک لطیفه  در مورد بد بختی واقعی افتادم که یه روز پدرم برایم تعریف کرده و اگر او بخواهد می توانم برایش تعریف کنم . دختر جوان سرش را تکان داد .یک روز یک نفر توی کشتی بود که کشتی غرق شد و  او خودش را با چند نفر به کمک قایق نجات به ساحل یک جزیره رساند و آن جا دید که مردمان جزیره

بومی های وحشی هستند و می خواهند آن ها را به عنوان کارگر در دهکده ی خود به کار بگیرند !

اون آدم به سمت کوه شروع به دویدن کرد و دایم زیر لب می گفت : آهای کاینات ببین چقدر بدبخت و بیچاره شدم و همه ی آینده و زندگی ام را مفت از دست دادم !؟

در این لحظه از سوی کاینات یک صدای غیبی آمدکه بایست و خم شو و آن سنگ بزرک را بکوب به سر

آن بومی وسطی که روی سرش شاخ طلایی بسته است .او هم بلا فاصله این کار را کرد وبا سنگ بزرگ

کوبید به سر بومی شاخ طلاییو او را زخمی کرد !!

در این هنگام از سوی کاینات صدای غیبی بلند شد که :  خوب الان این آدم که کشتی رییس قبیله بود و با این کار دیگر واقعا بدبخت و بیچاره شدی و همه چیز را مفت از دست دادی !!

دختر جوان مات و مبهوت به من خیره ماند و گفت :خوب این یعنی چه !؟؟؟

من هم شانه هایم را بالا انداختم و گفتم : من چه می دانم !!فقط می دانم اون آدم قبل از کوبیدن سنگ به

 اندازه ی بعد از آن بدبخت و بیچاره نبود!!

دختر از جا بر خاست و در حالی که دیگر گریه نمی کرد با عصبانیت از من دور شد .

به گمانم رفت یک سنگ پیدا کند و بکوبد به سر یک شاخ طلا!!

 

  و همه ی حیوانات به جز انسان  می دانند که هدف اصلی زندگی لذت بردن از آن است..............


گاهی وقتی بر میگردم عقب دنیا رو قشنگ تر میبینم .....اینم یکی از پستای قدیممه که فک کنم باید بهش فکر کنم حالا با این موقعیتم .....قشنگ بود به خودم نمره ی بیست میدم هر کسی دیگه ایم خواست نمره بده بده مهم نیست من بیست گرفتم .... ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها ها

 

 

نوشته شده در جمعه 1388/02/18ساعت 13:45 توسط ستاره | |

حوا اگر نبود تو آدم نمي شدي

تو اشرف خلايق عالم نمي شدي


شربودي و براي خدا دردسر، اگر،

حوا نبود از سراو كم نمي شدي


يك شب در انزواي زمان خاك مي شدي

ديگر حريف لشكرماتم نمي شدي


درجنگل مجعد و ممنوعه خدا

گندم كه هيچ، لايق جو هم نمي شدي


بايد قبول كرد كه حوا اگر نبود

اصلاً بساط عشق فراهم نمي شدي


حواتو هم بدان كه اگر آدمي نبود


هاجر، سميه، فاطمه، مريم نمي شدي












نوشته شده در جمعه 1388/02/11ساعت 18:12 توسط ستاره | |




در کوچه ها  می دوم .....دویده ای ؟؟؟


-به یقین


درختان را نفس میکشم ....... 


شهری را دیدم همه مردمانش مرده بودند ...دیده ای ؟؟؟


-شاید


گوشه ی تنم جای چیزی خالی ست ....


شب میگذرد .....

روز دست تکان میدهد ...با لبخندی ملیح ،تو همراهش می مانی تا شب برسد....


کاش تمام دیوار ها پنجره داشت .......و من کودکی مبهوت ،پشت دیوار نمی ماندم ......











نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت 19:40 توسط ستاره | |







نوشته شده در جمعه 1388/02/04ساعت 21:58 توسط ستاره | |

 

 

 






 

 من رفتم تا ۱۴ بچه ها بهتون خوش بگذره

 

عیدتونم پیشاپیش مبارک

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/29ساعت 22:5 توسط ستاره | |


نیاسائید ، زندگی در گذر است . بروید و دلیری کنید ، پیش از آنکه بمیرید،


چیزی نیرومند و متعالی از خود بجای گذارید ،


تا بر زمان غالب شوید . (گوته)


در عالم دو چیز از همه زیباتر است : آسمانی پرستاره و وجدانی آسوده.


ما نه برای یافتنه فردی کامل, بلکه برای دیدن کامل یک فرد ناکامل عاشق


میشویم







نوشته شده در دوشنبه 1387/12/12ساعت 22:47 توسط ستاره | |

 


شب آفریدی   شمع آفریدم


خاک آفریدی   جام آفریدم


بیابانو کوهسارو راه آفریدی


خیابانو گلزارو باغ آفریدم


آنم که از سنگ آیینه سازم


آنم که از  زهر نوشینه سازم 




نوشته شده در سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:9 توسط ستاره | |


سرگیجه ام را به تو نمی گویم


هیچکاک نیستی که مرا فیلم کنی

تنهایی ام پای خودم،

همین قدر که بدانی خسته ام کافیست!

قبل ترها گفته بودم:

"این روزها مرا تاب نمی آورند

من این روزهای بی حوصله را"








 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/10ساعت 19:6 توسط ستاره | |

آرامم  به خیالی نه فکر میکنم نه به روزهام

 

آرامشی در من نشسته مانند مرگ

 

آرام

 

آرام

 

نه به خنده ای خندان میشوم نه به حرفی ناراحت

 

و به پوچی میرسم وقتی برادر کوچکم می گوید آرزو کن

 

تا دعایم را بخوانم برایت تا اجابت شود

 

و من

 

خالی از آرزویی

 

میگویم آرزویی ندارم

 

برق شادی غمگین میشود در چشمانه شیطانش

 

و سراغ دیگران میرود و باز میگوید : آرزو کن تا بخوانم دعایم را

 

 

آرزو ها

 

 پر

 

من

 

پر

 

زندگی

 

پر

 

کلاغ

 

پر

 

هوا

 

پر

 

 

زمین

 

پر

 

 

لی لی لی لی حوضک

 

لی لی رفت آب بخوره  افتاد تو حوضک

 

کی درش میاره؟

 

کی ؟

 

کی؟

کی؟

 

لی لی جاش خوبه

 

دوست داره تا آخر عمرش همون جا بمونه

 

لی لی

 

لی لی لی لی نونت نبود آبت نبود

 

تو حوض رفتنت چی بود؟

 

.....

....

..

 

لی لی میخواد دور باشه از آدما

 

لی لی می خواد

 

می خواد

 

می خواد

 

می خواست

 

می خواست

 

اما مقدورش نشد

 

نشد

 

نشد

 

نشد

 

 

 

 

 

تموم شد

 

 

 

خودخواه بودن

 

را به من اضافه کنید

 

و دیگر هیچ انتظاری نداشته باشید از این منه من

 

خواه زنده

 

خواه مرده ی زنده

 

خواه مرده

 

 

چه خوب است بی نیازی

 

چه خوب است  بی رحم بودن

 

چه خوب است خود کشی

 

احساس کشی

 

چه خوب است خود را به رگبار بستن

 

چه خوب است 

 

چه خوب است

 

چه خوب است

 

حال فقط عقلم جایش خو ب است و بس

 

 

همین هم مهم بود تا امروز

 

و دیگر هیچ

 

 


 


نوشته شده در جمعه 1387/11/04ساعت 18:42 توسط ستاره | |



به کجا دارم میرم؟

 

این همه سرما از کجا رسوخ کرد


شعله ها یکی یکی خاموش شدن

 

کجاست ؟

 

کو؟

 

کجارو خط زدم؟

 

که کافر شدم

 

چی رو قلم گرفتم؟

 

که دنیا واسم کمه

 

مگه گذاشتنه کوله بارم و رفتن  ..........

 

 چی بود که الان این طوره حالم؟

 

چرا انقدر سوال دارم و جواب ندارم؟

 

چرا واسه سوالای دیگرانم جواب ندارم؟

این همه سوال که میچرخن و کی جواب میده؟

 

اصلا کسی باید بدونه؟....؟؟؟!!!

 

من چرا خالیم...؟؟؟!!

 

خوابم......؟؟بیدارم......؟؟؟

 

عقلم سر جاشه ؟؟؟...........

 

عقلم................؟؟؟

 

دلم.....؟؟؟؟

 

دلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

باز سیاه شدم......

 

مثه شبه موهام........

 

سردمه

 

..........

 

......

 

.....

 

حوصله ی نقطه هارم ندارم.....

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/03ساعت 12:57 توسط ستاره | |

 

 

 

سلام

.

.

.

.

.

.خدافظ

.

.

.

.

.

.

چيز تازه اگر يافتيد

 بر اين دو اضافه كنيد

تا بل باز شود اين در گم شده بر ديوار

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه 1387/10/14ساعت 20:48 توسط ستاره | |

 

 

مي خوام بخوابمو بس......

 

بيداري ارزانيت........

......

....

..

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه 1387/10/13ساعت 19:30 توسط ستاره | |

 

این بار آمدم ....با توشه ای به اندازه ی عمری تجربه...این بار آمدم....

 باسبدی از برگهای زردو قرمز...

این جا درختان ......عریان ..... و زمین گرم از سوختن ه برگهاست

....گرم.....داغ ...قرمز..... زرد....

و چشمه ها متولد میشوند...... هم چون من .....از دیروز....

گذشت سالی از عمرم ....دیروز......

نهمین روز از نهمین  ماه سال ....در سکوت دهی ....

که مردمانش ....در آن زمان....

در .....کنار مردگان بودند و......مادرم تنها مرا ....

بوسید در بغل گرفت ....

و نامم را تنها بر من گذاشت.....

دلم تنگ است برای .....دهم .....زادگاهم......

و درختان آن جا مرا صدا میزنند....بیا....

بیا .....

 

بیا....

 

بیا..

 

 

 آغاز من ....

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه 1387/09/10ساعت 19:43 توسط ستاره | |


Design By : Night Skin